X
تبلیغات
طرحواره

طرحواره

وبلاگ تحلیلی روانشناختی

بررسی رابطه هوش معنوی با خودکارآمدی عمومی در دانش آموزان

 

منصور علی مهدی*،  صمد فهیمی ، زهرا شاهسواری

  منتشر شده در دومین همایش ملی روانشناسی مشاوره و دین -آذر ۱۳۹۱

چکیده:

هوش معنوی ( SI ) به عنوان یکی از مفاهیم جدید هوش، مشتمل بر سازگاری جنبه های شناختی، هیجانی و اخلاقی است که با همه جنبه های زندگی فرد، شامل سلامت و بیماری همراه است بطوریکه جنبه هایی از زندگی هر فرد شامل برداشت از خود، دیگران و دنیای بیرونی را تحت تاثیر قرار می دهد.با توجه به نقش معنویت در بیشتر ابعاد روانشناختی پژوهش حاضر با هدف بررسی رابطه هوش معنوی با خودکارآمدی عمومی در دانش آموزان انجام گرفت.جامعه آماری پژوهش حاضر شامل دانش آموزان مقطع متوسطه مدارس شهرستان رباط کریم بود که از میان آنها تعداد 180 نفر به روش نمونه گیری در دسترس انتخاب و با پرسشنامه هوش معنوی و مقیاس خودکارآمدی عمومی ( GSE-10 ) مورد ارزیابی قرار گرفتند. پژوهش حاضر توصیفی و از نوع همبستگی است به همین منظور داده ها پس از جمع آوری با روش همبستگی پیرسون مورد بررسی قرار گرفتند. نتایج پژوهش حاضر نشان داد که بین هوش معنوی و خودکارآمدی عمومی رابطه مثبت و معنی داری در سطح 05/ وجود داشت.  معنویت بعنوان یک سازه چند وجهی با تاثیر گذاری بر مولفه های روانشناختی از جمله باورهای خودکارآمد در روبه رو شدن با موقعیتها جاری زندگی، می تواند در ارتقا سازگاری و پیشرفت دانش آموزان نقش موثری ایفا نماید و موجبات رشد و تعالی را به همراه داشته باشد.

کلید واژه : هوش معنوی؛ خودکارآمدی عمومی ؛دانش آموزان

اهمیت معنویت و رشد معنوي در انسان، در چند دهه گذشته به صورتی روزافزون توجه روانشناسان و متخصصان بهداشت روانی را به خود جلب کرده است به طوري که سازمان بهداشت جهانی در تعریف ابعاد وجودي انسان، به ابعاد جسمانی، روانی، اجتماعی و معنوي  اشاره می­کند و بعد چهارم یعنی بعد معنويت را نیز در رشد و تکامل انسان مطرح می سازد(سازمان بهداشت جهانی،2004 ). معنویت، در برگیرنده اداراکات حاصل از از خود و ترکیبی از عوامل شخصیتی و باورهای بنیادین در خصوص بودن و داشتن معنی در زندگی است که این باورها با جنبه های متنوع زندگی از جمله جنبه های اجتماعی، جسمانی و روانشناختی در ارتباط می باشد( یانگ و همکاران،2005؛ فری و همکاران،2005 ). هوش معنوی (Spiritual Intelligence)  به عنوان یکی از مفاهیم جدید هوش، دربردارنده­ی نوعی سازگاری و رفتار حل مسئله است که بالاترین سطوح رشد را در حیطه­های مختلف شناختی، اخلاقی، هیجانی، بین فردی و ... شامل می­شود و فرد را در جهت هماهنگی با پدیده­های اطراف و دست­یابی به یکپارچگی درونی و بیرونی یاری می­نماید (غباري بناب، سليمي، سليماني، و نوري مقدم، 1386). معنویت و باورهای معنوی با با ابعاد روانشناختی ارتباط تنگاتنگی دارند و در جهت ایجاد تعادل در زندگی انسانی گام بر می دارند. یکی از ابعادی روانشناختی که در سلامت روانشناختی و جسمانی انسان نقش مهمی ایفا می کند، باورهای مبتنی بر خودکارآمدی و ماحصل آن یعنی داشتن امیدواری در زندگی است. هوش معنوي، بيانگر مجموعهاي از تواناييها و ظرفيتها و منابع معنوي است كه كاربست آنها موجب افزایش انطباق پذيري و در نتيجه سلامت روان افراد مي شود (کینگ، 2008؛ زهر و مارشال، 2006).  دو مفهوم معنویت و خودکارامدی از ارتباط قوی با یکدیگر برخوردارند، بطوریکه باورهای خودکارآمد و معنوی می توانند انگیزه ای بسیار قدرتمند در جهت بهبود کیفیت زندگی به شمار آیند( آدبگلو،2007 ). امروزه نتایج اکثر پژوهش­ها  به نقش هوش معنوی و معنویت در مسائل روانشناختی مرتبط با سلامت از جمله شادکامی (پولنر، 1989؛ ژینا ،1996، به نقل از یعغوبی، 1388)، رضایت از زندگی ( فابریکاتر و همکاران، 2000)، سلامت روانشناختی ( علی مهدی و همکاران،1391؛ پارگامنت و ساندرز، 2007؛ مارتینز و همکاران، 2007 ) و باورهای خودکارآمد ( آدبلگو، 2007 )، اشاره داشته اند. آلبرت بندورا ) 1986 ( در نظریه شناختی اجتماعی خود باورهای خودکارآمد را مطرح کرد. بندورا خودکارآمدی ( (Self-efficacy beliefs را توانایی فرد در انجام یک عمل ویژه در کنار آمدن با یک موقعیت خاص و همچنین قضاوتهای فرد در رابطه با توانایی ها برای کسب نتیجه از عملکردهای خود می داند. به عبارتی باورهای خودکارآمد اداراکاتی را شامل می شوند که افراد را در انتخاب راه هایی بمنظور سازگاری با تغییرات و چگونگی حفظ تلاش علیرغم وجود موانع و شکست برای رسیدن به اهداف یاری می دهند( پاجرز و همکاران،  1997؛ دویلس و همکاران، 2000 ). بندورا ( 1986 ) بر این باور بود که خودکارآمدی یکی از مهمترین عوامل تنظیم رفتار انسان است. قضاوتهای ناکارآمد فرد در یک موقعیت بیشتر از کیفیت ویژه گی­های خود موقعیت فشار ها را بوجود می آورند. افراد با خودکارآمدی کم، تفکرات بدبینانه درباره توانایهای خود دارند، بنابراین این افراد در هر موقعیتی که بر اساس آنها از توانایی هایشان فراتر باشد دوری می کنند. در تقابل با آن، افراد خودکارآمد بهتر در هنگام مشکلات حس خودکارآمدی خود را بهبود می بخشند و تلاششان را حفظ می کنند ( کاردایماس و کلانتزی، 2004 ). آدبگلو (2007 ) در پژوهش خود به منظور بررسی رابطه معنویت با خودکارآمدی و کیفیت زندگی در افراد بزرگسال مبتلا به بیماری نتیجه گرفت که بین این متغیرها یک رابطه معنی دار قوی وجود دارد، بطوریکه افراد با باورهای معنوی بالا از خودکارآمدی بالا و همچنین کیفیت زندگی مناسبی برخوردار بودند. با توجه به اهیمت دوره مهم نوجوانی در زندگی و شناخت هر چه بیشتر عوامل کلیدی در رشد خود باوری و توانمندی دانش آموزان، پژوهش حاضر با هدف بررسی رابطه هوش معنوی با خودکارآمدی عمومی دانش آموزان و در جهت پاسخگویی به این سوال که آیا بین هوش معنوی و خودکارآمدی در دانش آموزان رابطه معنی داری وجود دارد، انجام گرفت.

روش

شرکت کنندگان و طرح پژوهش

جامعه آماری پژوهش حاضر شامل کلیه دانش آموزان پسر مقطع متوسطه مشغول به تحصیل در سال 92-91 آموزش و پروش شهرستان رباط کریم بود که از این میان تعداد 180 دانش آموز پسر با میانگین سنی 4/16 و با انحراف استاندارد 7/2 با روش نمونه گیری در دسترس انتخاب شدند. طرح پژوهش حاضر به لحاظ هدف از نوع بنیادي و به لحاظ نحوه­ی جمع آوري داده ها از نوع توصیفی می باشد که در چارچوب یک طرح همبستگی به انجام رسید. داده ها با استفاده از نرم افزار رایانه ای SPSS 17 ، مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت. در تجزیه و تحلیل اطلاعات علاوه بر آماره­های توصیفی از آزمون همبستگی پیرسون برای پاسخ به فرض پژوهش استفاده شد.

ابزار

پرسشنامه هوش معنوی : این پرسشنامه که توسط کینگ ساخته شده است، دارای 24 آیتم می باشد. با استفاده از تحلیل عاملی اکتشافی در یک نمونه 619 نفری 2007 آلفای کرنباخ 95/0  و پایایی از طریق تصنیف 84/0 به دست آمد. در یک مطالعه دیگر با استفاده از روش تحلیل عاملی تاییدی آلفای کرنباخ 92/0و آلفای استاندارد شده نیز 92/0 به دست آمد(حمیدی،1382، به نقل از خسروجردی و همکاران، 1390 ).

مقیاس خودکارآمدی عمومی ( GSE-10 ): بمنظور سنجش میزان خودکارآمدی نوجوانان از مقیاس خودکارآمدی عمومی که توسط شوارتز و جروسلم ( 1981 ) ساخته شد، استفاده گردید. این مقیاس 10 گویه دارد که خودکارآمدی عمومی را اندازه گیری می کند که نشان دهنده دید خوش بینانه فرد نسبت به خود می باشد. آزمودنی بر اساس یک مقیاس چهار درجه ای (از اصلا صحیح نیست تا کاملا صحیح) به هر آیتم پاسخ می دهد. رجبی ( 1385 ) در پژوهشی پایایی این آزمون را 82 /0 و اعتبار آن را 23/0 ( 0001 /0 > P ) گزارش کرد.

شیوه اجرا

اجرای پژوهش به این صورت که ابتدا هماهنگی لازم جهت ورود به کلاس درس انجام گرفت، سپس پرسشنامه های مربوطه در یک بسته به یکدیگر پیوست گردید و در ابتدا توضیحاتی در خصوص مدت زمان تکمیل پرسشنامه به صورت گروهی در یک فضای مناسب ارایه گردید و پس از کسب رضایت و تاکید بر محرمانه ماندن نتایج پرسشنامه، مرحله اجرا آغاز گردید. به منظور کنترل عامل خستگی و گرسنگی در دانش آموزان پرسشنامه ها در ساعات ابتدایی روز تکمیل گردیدند.

نتایج

جدول1، خلاصه ای از توزیع آماری میانگین و انحراف استاندارد متغیر هوش معنوی و مولف های های آن، تفكر وجودي انتقادي، ساخت معناي شخصي، آگاهي فرارونده، بسط حالت آگاهي و خودکارآمدی عمومی ارائه شده است . همچنین نتایج آزمون همبستگی پیرسون و ضرایب ارایه شده است:

 جدول1 میاانگین ها ، انحراف استاندارد و ماتريس همبستگي هوش معنوي و سلامت عمومي و مؤلفه هاي آن خودکارآمدی عمومی

متغیرها

M  

SD 

 2                 

3

4

5

6

1. هوش معنوي

26/57

45/14              

1

 

 

 

 

 

2. تفكر وجودي انتقادی

26/16

52/4

**20/0

1

 

 

 

 

3. ساخت معناي شخصي

54/11

23/3

**32/0

**35/0

1

 

 

 

4. آگاهي فرارونده

34/16

68/4

**36/0

**41/0

**46/0

1

 

 

5.بسط حالت آگاهي

88/11

30/4

**47/0

**36/0

**52/0

**66/

1

 

6.خودکارآمدی عمومی

73/32

17/5 

 *15/0    

**26/0

**29/0

*28/

**34/

1

**p<01/0

* p< 05/0

به منظور  بررسی فرض پژوهش از روش همبستگی پیرسون استفاده شد که نتایج آن در جدول 1 آمده است.همانطور که جدول فوق نشان می دهد ضریب همبستگی مشاهده شده بین هوش معنوی و خودکارآمدی عمومی 15/0r= می یاشد که در سطح05/0 معنادار است و با توجه به ضریب همبستگی، ضریب تعیین بین هوش معنوی و خودکارآمدی 5/2% است، بنابراین نتایج بیانگر این است که دانش آموزان دارای هوش معنوی بالا از خودکارآمدی بالاتری نیز بر خوردارند.

بحث

پژوهش حاضر با هدف بررسی رابطه هوش معنوی با خودکاآمدی عمومی در دانش آموزان انجام گرفت. یافته های پژوهش حاضر نشان داد که بین هوش معنوی و خودکارآمدی عمومی رابطه مثبت و معنی داری وجود داشت که یافته های پژوهش حاضر همسو با برخی یافته ها ( گوپتا، 2012 ؛ آدیگلو،2007 ) همسو بود. همچنین دیگر یافته های پژوهش حاضر حاکی از آن بود که بین برخی از مولفه های هوش معنوی و خودکارآمدی از جمله تفکر وجودی و انتقادی و ساخت معنای شخصی تفاوت معنی داری وجود نداشت. عوامل معنوی و فرهنگی در تحقیقات روانپزشکی و روانشناسی بطور فزاینده­ای افزایش یافته است. باورهای معنوی با برخی از مشکلات از جمله هیستری، نوروز، و هذیان­های روانپریشی ارتباط دارد (کوئینگ، 2008). گوپتا (2012) معتقد است بین باورهای معنوی و هوش معنوی با خودکارآمدی و خود تنظم گری هیجانی یک رابطه مثبت و معنی داری وجود دارد. معنویت و در راس آن هوش معنوی می تواند به عنوان یک راهبرد مقابله ای در جهت حل مشکلات و مسائل پر تنش روزمره در موقعیتهای مختلف نقش مهمی ایفا نماید. خودکارآمدی نیز به عنوان یکی از مولفه های مهم تنظیم رفتار، قضاوتهای کارآمد و ناکارآمد را در مواجهه به وقایع به همراه خواهد داشت که هر یک از این نگرشها در جایگاه خود می توانند در رویارویی با موانع نتیجه رفتار را پیش بینی کنند. کاردیاماس و کلانتزی( 2004) معتقدند افراد با خودکارآمدی پایینف تفکرات بدبینانه را درباره توانایهای خود پرورش می دهند و هر موقعیتی را که فراتر از توانایی خود پیش بینی کنند از آن دوری می کنند. در این راستا بندورا( 1982 ) درک باورهای خودکارآمد را مولفه ای مهم در رشد و گسترش مهارتهای مقابله ای در پاسخ به رویدادهای استرس زای زندگی معرفی می کند. باورهای مذهبی و معنویت اغلب به عنوان روش­های مقابله­ای سازنده  با سلامت روانشناختی، جسمانی و کیفیت زندگی در ارتباط هستند. نتایج یافته های مطالعات پیشین نشان می دهد که افراد با باورهای معنوی بالا از رضایت زندگی بالا، سازگاری مناسب و در نهایت خودکارآمدی بالا برخوردارند( آدیگلو،2007). باورهای معنوی می­توانند احساس آرامش را در افراد به همراه داشته باشند و با افزایش احساس کنترل و ارتقا احساس امنیت و تقویت اعتماد به نفس در جهت سازگاری و سلامت گام بردارند. دانش آموزان به عنوان گروهی مهم در هر جامعه از مسئولیت مهمی در پیشرفت و رشد هر کشور برخوردارند که در این راستا درک توانایها و باور به آن می تواند در سایه یک عنصر نیرومندی چون معنویت تحقق یابد لذا تسهیل در جهت هر چه بیشتر شناخت ابعاد معنوی در سنین نوجوانی و جوانی می تواند در رشد و گسترش هویتی دینی و معنوی گام بردارد و در بطن خود رشد و گسترش خود باوری را به همراه داشته باشد. از این رو بهره گیری از متون مذهبی و احادیث به عنوان منبعی غنی از ارزشهای معنوی در کنار سایر مواد درسی و آموزشی از دوره ابتدایی در مدارس می تواند موجبات رشد و تعالی را به همراه داشته باشد. از محدویتهای پژوهش حاضر می توان به عدم دسترسی به سایر متغیرهای جمعیت شناختی مرتبط اشاره داشت. همچنین حجم پایین نمونه و انتخاب از یک جنس (پسر) از دیگر محدودیت پژوهش حاضر می باشد. پیشنهاد می شود در پژوهش های آتی به بررسی رابطه هوش معنوی با دیگر متغیرها از جمله سازگاری تحصیلی، اجتماعی و روانشناختی گروه نوجوانان با نمونه ای وسیع از هر دو جنس نیز پژوهشی انجام گیرد.

 

منابع

خسروجردی، محمد، فهیمی، صمد، خواجه­وند، مرتضی، صباحی، پرویز(1390). رابطه­ی هوش معنوی و سلامت روان دانشجویان دانشگاه سمنان. کنفرانس ملی بهداشت روانی دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی واحد قوچان.   

علی مهدی، منصور، فهیمی، صمد، عرب قائنی، ماریه.(1391 ). هوش معنوی و سلامت روانشناختی در دانشجویان. همایش بهداشت روانی دانشجویان:دانشگاه گیلان.ص 32-35

غباري بناب، باقر، سليمي، محمد، سليماني، ليلا و نوري مقدم، ثنا (1386). هوش معنوي، انديشه نوين ديني، سال سوم، شماره 10، ص 147-125.

Adegbola,M,A.(2007). the relationship  among  spirituality self efficacy  and quality  of life   in adults  white  siclle cell  disease. the university  of Texas at arlington.P43-44 

 

Brandon A . jams D. Herbert (2006). self – efficacy for social anxiety disorder. Journal behavioral and cognitive psychotherapy vol2 (35)p-209-233

DeVellis, B. M., & DeVellis, R. F. (2000). Self-efficacy and health. In: A. Baum, T. A. Revenson, & J. E. Singer (Eds.), Handbook of health psychology (pp. 235-247).     

Frey, B. B., Daaleman, T. P., & Peyton, V. (2005). Measuring a dimension of spirituality

    for health research. Research on Aging, 27(5), 556-557.

Fabricatore, A; Handle, P & Fenzel, M.(2000). Personal spirituality as a moderator between stressors and subjective well – being. Journal of Psychology and Theology,vol 28(3): 221-228.

Gupta ,M,G.(2012).spiritual intelligence and emotion intelligence in relation to self efficacy and self regulation among college student. Journal of  social since.vol 1.p60-69          

Karademas, E. and Kalantzi, A. (2004). The stress process, self-efficacy expectations, and psychological health. Journal personality and Individual Differences, 37, 1033-1043.

Koenig, H G (2008). Concerns about measuring “spirituality” in research. Journal  Nerv Ment Dis.;196(5):349–355.

Martinez, J. S ., Smith , T . B ., & Barlow, S. H. (2007).Spiritual interventions in psychotherapy : Evaluations by higly religious clients. Journal of Clinical Psychology, 63 (10) , 943- 960.

Pajares. F. (1997) Self- efficacy belifs in academic setting. review of Educational research. 66,543-578

Pargament, K. I., & saunders,S.M.(2007).Introduction to the special issue on spirituality and psychotherapy. Journal of Clinical Psychology 63( 10), 903- 907.

Young, C., & Koopsen, C. (2005). Spirituality,Health and Healing. NJ: SLACK.

 



 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 15:28  توسط علی مهدی  | 

اعتیاد و مشکلات همراه

در جهان امروز اعتياد به عنوان يکي از غم انگيز ترين تراژديها ابعاد رواني،  زيستي و اجتماعي، زندگي بسياري از انسانها را تحت تاثير قرار داده است .مصرف طولاني مدت مواد مخدر با ايجاد اعتياد موجب تاثير سوء در وضعيت اقتصادي  و اجتماعي شخص مصرف کننده مي شود.نگاهي به مطالعات انجام شده و ارقام ارائه شده در ايران و ديگر کشورهاي جهان نشان مي دهد که  آمار افراد سوء مصرف کننده مواد به طور دقيق مشخص نمي باشد، ولي به طور تقريب ارقام ارائه شده تا حدي نشان دهنده واقعيت مي باشد. در سراسر جهان درحدود 190 ميليون نفر فقط  به ماده مخدر( اپيوم) اعتياد دارند. رقم افراد معتاد به اين ماده در ايران تقريبا 2ميليون نفر است، در حاليکه بيش از دو برابر اين افراد به طور تفنني مصرف مي کنند و تعداد بسيار زيادي هم داروهاي غير مجاز و يا الکل مصرف مي کنند.سوء مصرف مواد مخدر و مساله اعتیاد یکی از مهمترین مشکلات عصر حاضر است که با آسیب های بهداشتی، اجتماعی، و اقتصادی همراه بوده است. اختلالات سوءمصرف مواد، عبارت است از ، استفاده ناسازگارانه از مواد شيميايي كه داراي آثار معنادارباليني يا تنيدگي هستند و با مشكلات قانوني، عملكرد شغلي، مشكلات تحصيلي، مشكل در خانواده، و رفتارهاي خطرناكي كه موجب زيان به جسم  مي‌شود همراه است. در توضيح اختلالات وابسته به مواد يازده طبقه از مواد که داراي آثار جسمي و رواني هستند را معرفي کرده و به توضيح آنها پرداخته است. اين يازده طبقه از مواد عمدتا موادي هستند که مصرف آنها عوارض جانبي ايجاد کرد، تداوم مصرف آنها الگويي از وابستگي را پديد مي آورد. اين مواد عبارتند: الکل ، آمفتامين ها (محرکهاي دستگاه سمپاتيک)، کافيين، حشيش، کوکايين، توهم زاها، مواد استنشاقي، نيکوتين، مواد افيوني، فنيل سيکليدين، مسکن ها و ضد اضطراب (انجمن روانپزشکي آمريکا، 2000).اعتیاد و افسردگی از شایع ترین بیماریهایی هستند که در بررسی های جوامع و مطالعات بالینی یافت می شوند . این دو بیماری به تنهایی یا در کنار هم ، موجب بسیاری از اختلالات و آسیبهای جسمی ، روانی ، خانوادگی و اقتصادی می شوند . بیمارانی که به این دو بیماری مبتلا هستند بیش از جمعیت عادی در آسایشگاه های روانی یا مراکز ترک اعتیاد بستری می شوند چرا که هر فردی که از این دو بیماری رنج می برد بیش از مبتلایان به یک بیماری به کمک نیاز خواهد داشت  . بر اساس ادبیات و مطالعات پیشین ، حدودا 90 درصد از معتادین به مواد مخدر ، یک یا چند اختلال روانپزشکی دیگر نیز دارند که مهمترین این اختلالات شامل : اختلالات خلقی ( افسردگی یا مانیا ) ، اختلالات اضطرابی و اختلالات شخصیت ضد اجتماعی می باشند. چند بعدي بودن سبب شناسی اختلال وابستگی به مواد و همایند با اختلالات دیگر از موانع مشکل ساز درمان بیماران وابسته به مواد می باشد به طوري که تحقیقات نشان داده اند بیش از 70 درصد افراد وابسته به مواد علاوه بر مشکل مصرف مواد از اختلالاتی مانند اختلالات شخصیتی، جنسی، اضطرابی، افسردگی و اختلالات جسمی رنج می برند که در این میان وجود افسردگی بارزتر می باشد.از آنجا که اعتیاد و اختلالات شخصیت اغلب با هم و در یک راستا شکل و ادامه می یابند و افراد مبتلا به این دو اختلال با شرکت در برنامه های درمانی ممکن است با کاهش پاسخ مثبت به مداخلات درمانی همراه باشد. درمان شناختی – رفتاری برای معتادین ، در مطالعات بالینی متعددی به کار گرفته شده وشواهدی مبنی بر ثمر بخشی بالینی آن ارایه شده است . یافته ها بطور آشکار نشان می دهند که درمان شناختی – رفتاری برای حل مشکلات اعتیاد و درماندگی حاصل از آن مفید بوده و می توان از آن در درمان اعتیاد استفاده کرد و نیز در کاهش عود و کاهش مصرف مواد افراد مبتلا به سوء مصرف مواد موثر از اثر بخشی قابل توجهی برخوردار بوده است

منابع

Maguire NJ.(2006) Cognitive behavioural therapy for the homeless population: a case series pilot study. Behav Cogn Psychoth.;34:107-11. 

French MT, Roebuck MC, Dennis ML, Godley SH, Liddle HA, Tims FM.(2003) Outpatient marijuana treatment for adolescents. Economic evaluation of a multisite field experiment. Eval Rev;27(4):421-59.

DeJong, C., van den Brink, W., Harteveld, F. M., & van der Wielen, G. M. (1993). Personality disorders in alcoholics and drug addicts. Comprehensive Psychiatry, 34, 87–94. 

Hasin D, Liu X, Nunes E, MacCloud S, Samet S.( 2002)  Effects of major depression on remission and relapse of substance dependence. Arch Gen Psychiatry; 59: 375-80.

دانش ، نسرین ( 1384 ) اعتیاد ، افسردگی ، پرخاشگری در مردان ، نشر آوند اندیشه ، شیراز 

American Psychiatric Association (1994). Diagnostic and statistical manual of mental disorders (DSM-IV). Washington, DC7 APA Press.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 23:9  توسط علی مهدی  | 

نقش مغز در خود تنظیم گری احساس و هیجان

وقتی که رفتار گرایی به سمت و سوی خاصی سوق پیدا کرد ، یک فرضیه علمی غیر قابل قبول شناخته شد و هیجان جزء موضوعاتی شد که اکنون در حوزه روانشناسی و علوم اعصاب گسترش یافت . تحقیقات اخیر نشان می دهد که مفهوم  خود تنظیم گری احساسات و عواطف در حال گرایش به این حیطه ( علوم اعصاب شناختی ) است . البته این علوم تنها در بر گیرنده ، علوم معدودی نیستند بلکه دسته وسیعی از علوم از جمله ، علوم اعصاب شناختی ، روانشناسی رشد ، روانپزشکی بالینی با سمت سوی مطالعه بر روی سندرمها یا اختلالات تنظیم هیجانات مانند، اختلال شخصیت مرزی ، اختلال استرس پس از ضربه ، اختلالات خلقی و رویکردهای مختلف رواندرمانی و حوزه های فرعی آن ( مراقبه ، ریلکسیشن ) را تحت پوشش قرار می دهد . اگرچه ، برداشت مفهوم هیجان در حیطه مربوط به شناخت و فرایندهای شناختی با ابهام بسیاری دنبال می شود اما برخی تئوریها و تحقیقات دلایل مختلف و چندگانه ای را ارایه کرده اند . در زیر نموداری ساده بمنظوردرک بهتر موضوعات پیرامون شناخت و هیجان ترسیم شده است .

شناخت ↔ هیجان  ↔ تعادل حیاتی

در واقع نمودار فوق ، جنبه های تحولی و حفظ سازگاری با شرایط و همینطور انتخاب گزینشی را مورد بررسی قرار داده است . این مسئله که هیجان یک کشش تکاملی از فرایندهای تعادلی است و اینکه شناخت شکل گرفته از هیجان است ، موضوعی نیست که بر اساس تعادل بنیادی قابل توجیه باشد و این با موضوع ساده << هیجان – شناخت >> که دهه ها بر روانشناسی حکفرما بوده در تقابل است . دیدگاه دیگری ممکن است این بحث را عنوان کند که دستگاه عصبی سالم ( مغز سالم ) با ارتباطات پیچیده و وظایف و عملکردهای سازمان یافته بمنظور دست یابی با سازگاری و یکپارچه سازی تعادل حیاتی هیجان و شناخت در میان یکپارچگی عمده سیستم از ابتدا تا انتها محور اعصاب و معرفی ارتباطات نورونی بین سیستم های غشایی پیرامون تالاموس مغز و بعضی سیستم های زیر غشری پایه های پیش مغز ، دیانسفال ، و شبکه مغز میانی است ( وات ، پینکاس 2004 ). از این دیدگاه هیجان یک ناظر رشد یابنده بر فراز جریان تعادلی است و تنها شناخت اجرا کنندگان وظایف مشابهی را به منظور رسیدن به تعادل حیاتی به عهده دارند . گویا در برجسته ترین مطالعات مربوط به انسانهای اولیه ، ترس یک واکنش عادی و رایج در واکنش به قتل ، جراحت ، حمله و خطرات جسمانی دیگر بوده است . این واکنشها و حفظ تعادل و جلوگیری از انحطاط رشد بمنظور حفظ تعادل حیاتی بوده است . هیجان وسیله فراهم کردن پایه های رفتاری و هم آهنگ سازی تناقضات جسمانی در جهت کمک به تعادل حیاتی در فضایی از اعمال انطباقی و سازگارانه از قبیل ، ارتباطات تعاملی با عوامل مخرب ، تامین غذا و قلمرو ، ارتباطات بنیادی با همنوعان به علاوه پرورش و ایجاد حساسیت نسبت به انتخاب جفت و همسر ، حفظ ارتباطات اجتماعی و خانوادگی و تسلط بر آداب و رسوم قبیله ای  می باشد . شناخت ممکن است بطور بالقوه با توانایهای عواطف بنیادین انطباق پیدا کند . این شناخت با پتانسیل خود بطور فزاینده ای امکان سازگاری و هماهنگ سازی رفتار و حالات ذهنی همخوان با هیجانات بنیادی را فراهم می سازد . قسمت بسیار زیادی از هشیاری انسان متشکل از یک دوره ابتدایی از کودکی و متغیرهای پیچیده و وسیعی از ویژه گیهای ترکیبی شناخت – هیجان است که تقریبا می تواند با قسمتهایی از هیجانات ابتدایی و جذب کننده های شناختی ارتباط پیدا کند . مطمئنا موسیقی و هنر بیشتر از همه مثال برجسته و روشنی از چگونگی فرایند بکارگیری هیجانات اولیه در شناخت و نوسانات فعالیتهای شناخت و هیجان است .  ساختار ذهنی که پیرامون محدوده وسیع شناخت و تنظیم عواطف قرار می گیرد به شرح زیر است :

·    اختلالات بالینی در تنظیم عواطف از قبیل اختلالات خلقی ( اختلال افسردگی ، دو قطبی ) و دیگر سندروم های بالینی مانند اختلال شخصیت مرزی که علایم اصلی آن شکست در تنظیم عواطف و برخی دیگر از اختلالات روانپزشکی که در تمام آنها شکست در تنظیم عواطف مشهود است .

·    مکانیزمهای متفاوت شناخت که فعالیتهای عاطفی را تعدیل و تنظیم می کنند خصوصا آنهایی که بر تنظیم محرکهای عاطفی متمرکز می شوند به این وسیله می توان به تبدیل آن پرداخت .

·    تغیرات زندگی و فقدان جایگاه مرکزی برای تنظیم عواطف وابسته به نابهنجاری در تنظیم عواطف است .

·   بازی ، خنده و موقعیتهای مختلف با عواطف شدیدا مثبت به منظور حفظ و نگهداری خلق مثبت ضروری است . 

  رشد و تنظیم جنبه های متفاوت عواطف و چگونگی تغییراتاما یک مسئله اصلی این است که از پنج بعدی که ذکر شد ، تنها مسئله ای که برجسته است بعد دوم می باشد . بعضی از افراد تنها با تمرکز بر مکانیزمهای کنترل شناخت بوسیله نشانه های بیرونی ، هیجان را تنظیم و یا بروز آن جلوگیری می کنند ( مانند حواسپرت شدن و نداشتن تمرکز بر بر محرکهای عاطفی و یا در راستای آن قرر گرفتن ) . مطمئنا یک گواه قوی مبنی بر اینکه قسمت میانی و جانبی قسمت پیش پیشانی مغز با اندیشیدن یا مشاهده بدون سوگیری با خود تنظیم گری هیجان در ارتباط است وجود دارد . اما این نشان می دهد که اندیشیدن از تمرکز بر شناخت جلوگیری می کند که این هسته اصلی تمام هیجانات خود تنظیم گر است که بطور نامطلوب و اغراق آمیزی با تداعی شدن تصور ادارکی با یک رفتار وسیع در مناطق شناختی هیجان درارتباط است . این مسئله نسبتا خوبی است که این ناحیه از درمان علوم شناختی جنبه های متفاوتی را دربر می گیرد . علت دور بودن هیجان از وابستگی به یک موضوع لذت بخش  یا بعضی بازیها به دلیل روابط نامناسب است . فهم و مفهوم سازی خود تنظیم گری عواطف با توجه به مفاهیم  عمیقی چون شادی و لذت ، بسیار گیج کننده است . مسلما ، اگر هیجان یک رویداد در حال پیشرفت بر اساس حالت اساسی ارگانیزم باشد ، خود تنظیم گری وظیفه احیای احساسات آن رابر عهده دارد . حالت شادی و سرخوشی زمانی پایدار می ماند  که هیجانات منفی با شرایط سازگار شوند و تعدیل یابند . اگرچه سرخوشی نمی تواند ، به سادگی بوسیله عواطف منفی محدود شود بلکه باید یک وضعیت بحران را تجربه کند . علاوه براین ، محدودیت نفوذ حالات منفی اغلب در برگیرنده درخواست آسایش از دیگران در مواقع پریشانی و فرایندهای مربوط به آن است . در عوض ملاحظه عمیق ماهیت اجتماعی عواطف مثبت و از اینرو تنظیم عواطف منفی بوسیله انظباط اجتماعی صورت می گیرد . این دیدگاه برگرفته شده از فلسفه فردگرایی رواقی ( ضد وابستگی ) بر اصول تجسم دقیق تنظیم گری عواطف و برچسب زدن بر بسیاری از ارزشهایی است که نمی توان همانند آن را در تمام مسایل هیجان یا خود تنظیمی هیجان یافت . شاید پارادایم میان شناخت از نظریات لین و میکر ایجاد شده و در غیر اینصورت شایسته است بخشی از آن را تجربیات هیجانی وابسته به سلسله اعصاب و انعکاس هیجانات منطقه پیش پیشانی بدانیم . لن و مکرا معتقدند ما برای شباهت و همانندی بین پردازش مطلق هیجان و شناخت منطقه مشترکی داریم و هیچ تفاوت اساسی بین هیجان و شناخت در آن وجود ندارد . وقتی تمام عناصر موجودی که در تشکیل شدن پاسخ های هیجانی دخالت دارند را مورد بررسی قرار دهیم ، معقولانه است که به این نتیجه برسیم که هیچ تفاوتی میان هیجان و شناخت وجود ندارد . تنها تفاوتی که بین شناخت و هیجان مورد ملاحظه است حافظه و زبان است که هیجان می تواند دربرگیرنده تقابل بین فرد و محیط باشد . متلاشی شدن هیجان و ادغام آن در میان فرایندهای شناختی باعث حرکت نوسانی شناخت برای فعالیتهای شناختی و پدیدار شدن مناسب هیجانات می شود . در اینجا مخالفتی وجود ندارد که بسیاری از فعالیتهای سریع و شتابزده هیجان مورد ارزیابی قرار گیرند و هیجان را به دو بعد هشیار و ناهشیار تقسیم کند . اما این دو بعد توضیحات همه جانبه ای ارایه نمی دهند و بنیاد غیر شناختی هیجان برای دهده ها وابسته به علایم اصلی چهره ، الگوهای حرکتی ، خصوصیات خودمختار هورمونی و ظرفیت ذهنی بوده است . طبقه بندی هسته اصلی هیجان در نظر گرفته نشده و این شناخت تنها به منظور توصیف ظرفیتهای ذهنی بکار گرفته شده است. زیرا خشم شدید ، ترس و پریشانی در ذات خود آزارنده و دردناک هستند و حتی هنگام بازی ، لذت بردن از رابطه جنسی و درکنار همنوع بودن که فی نفسه لذت بخش هستند این مسئله ادامه پیدا می کند . اگرچه ما می توانیم به توصیف ارزیابیهای خود بپردازیم، در عوض یک نیروی استدلال در ارزیابی اولیه است در صورتی که بصورت یک تئوری متمرکز بر فعالیت هیجان توضیح داده شود . هیجان دیگری می بایست به ذخیره کردن فعالیتهای انعطاف ناپذیر بصورت مثبت یا منفی عمل نماید . این فعالیت ابتدایی (رمزی کردن ) چگونگی نوع معینی از محرک که برای ارگانیزم بطور مطلق مثبت و منفی هستند را در بر می گیرد و همینطور چگونگی تحریک پذیری بیولوژیکی موجود زنده را توجیه می کند . این تحول حرکتی گسترده در جهت ارزیابی و تفسیر مواد وابسته به درون ، متمایز کردن فعالیتهای حرکتی  و آشکار ساختن ویژه گیهای کلاسیک هیجان مانند : فرار کردن و دور شدن از موقعیتهای ترس آور ، پذیرش نوزادن و پرستاری شدن توسط والدین ، شاد شدن و خوشحالی در موقعیتهای بازی ، جست وخیز کردن و شلوغ کاری کودکان و جنگ و پرخاشگری فیزیکی را در بر می گیرد . هیجان هسته اولیه احساسات خوب و مثبت است که بر ارزشهای ذهنی و مغز متمرکز می شود . شناخت به تفاوت کنشی فعالیتها ، تعدیل کردن ، ترکیب و حتی جلوگیری از بروز احساسات می پردازد . اما این ترکیب پیچیده هیجان – شناخت نباید با هسته اولیه هیجان و آنچکه بطور بنیادی درباره حفظ موجود زنده است ادغام کند . مهمترین علتی که هنوز بسیاری از منابع و تئوریها دیدگاه کمی نسبت به مغز داشته اند انتشارات و مجموعه کتابهای مرکز بنجامین است . این نظریه ها واقعا جایگاهی در میان این دسته از موضوعات علوم شناختی ندارند . مکانیزمهای کمی در سطوح پایین تری از میدان پدیداری زیستی و بعضی از سطوح زیرین آگاهی مطابق با سیستم عصبی مرکزی قرار گرفته اند . اگرچه این بحث بصورت عمومی مورد توافق نیست ، ما می توانیم چنین استدلال کنیم که آگاهی باید از نزدیکترین سطوح ارگانیزمی آغاز شود و خصوصا در انواع معینی از ارتباطات نورونی جریان یابد ( بار ، 2003 ،وات ، پینکاس 2004 ، تونی و آدسمن 1998 ) . این یک اصل ابداعی برای آمادگی ذاتی و نیروی بنیادی و مهم پیش سازماندهی است که در سلسله مراتب پایین قرار نمی گیرد . بطور کلی هفت موضوعی که در متن بیان شد چگونگی تنظیم هیجان و مفروضه های ذهنی را نشان می دهد . اینها تغییر گروهی از داده ها است که در آغاز با عدم پیچیدگی و شفافیت به راه حل ها اشاره کرده است . برخی از توانایها بوسیله قسمت پیش پیشانی مغز ، مناطق زیر قشری و ساختارهای متفاوت دستگاه لیمبیک قابل توجیه است ( فاستر ، 1988 ). بطور آشکار بعضی جنبه های فعالیت سیستم پیش پیشانی ، برای تنظیم فرایندهای عالی ضروری است . اما این کمیت ذهنی بیشتر به توضیح اطلاعات می پردازد . این استدلال هیچیک از ارزشهای تجربی را نشان نمی دهد و در این دیدگاه باید یک ارزش و درجه ثابتی وجود داشته باشد .

REFRENCE

            Douglas F. Watt. Consciousness, Emotional Self-Regulation and the Brain Review Article. Journal of Consciousness Studies, 11, No. 9, 2004, pp. 77–82

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 21:43  توسط علی مهدی  | 

Biorhythms

از گذشته تا کنون بشر به دنبال فهم عوامل و شرایطی بوده است که باعث تغییر رفتار شده است. بقراط پدر علم پزشکی در 2400 سال قبل توصیه نمود که روزهای خوب و بد را در مورد بیماری و سلامتی بیماران باید مورد توجه قرار داد . یکی از عواملی که ذهن بسیاری از دانشمندان گذشته و امروز را به خود مشغول کرده تاثیر فصول سال بر حالت جسمانی و روانی موجودات زنده بالخص انسان بوده است . نتیجه کنجکاویها و تحقیقات منجر به شکل گیری علمی بنام زمان زیست شناسی شده است . این علم مولفه هایی را عنوان می کند که به نوعی می توان بعضی از رفتارها را با تبیین کرد. یکی از مولفه ها ریتمهای سالانه در موجودات زنده است . این ریتمها در هر یک از فصول سال باعث ایجاد تغییراتی در هورمون ها و انتقال دهنده های عصبی می شوند که این تغییرات به نوعی با تغییر در رفتار در هر فصلی همراه است .با نگاهی دقیق به دنیای اطراف پی می بریم که حیات و زندگی به شکل فعالیت دوره ای زیستی با آهنگی منظم است تظاهرات فعالیتهای موجودات زنده ثابت نیستند و دارای تغییرات منظمی می باشند. برای مثال زمین دارای فعالیت های چرخه ای منظمی است که تفاوت شب و روز و فصول را در بر دارد . موجودات زنده از بدو پیدایش بر روی زمین ، خود را با این پدیده های طبیعی منظم تطبیق داده اند به این ترتیب در تمامی موجودات زنده فعالیتهای دوره ای مشاهده می گردد که این تغییرات و تطبیق های دوره ای را پدیده های زیستی دوره ای می نامند.  موجودات زنده مجهز به مکانیزمی به نام ساعت زیستی هستند که به آنها در خصوص ارزیابی و پاسخ دهی به ریتمهای محیطی نوسان دار یاری می رساند. از زمانهای گذشته نشان داده شده که توانمندیهای جانداران از ساعات مختلف روز، هفته، ماه و حتی فصول متاثر می گردد ( شوارتز 1999 ، ترجمه مقدس و همکاران، 1387 ). کلمه بیوریتم از واژه یونانی bios) )  به معنی زندگی وrhythmus) ) به معنی حرکت منظم یا سنجیده مشتق شده است . تئوری بیوریتم مدعی است که انسانها از روزی که متولد می شوند بوسیله سه سیکل فیزیکی ، عاطفی و فکری تحت تاثیر قرار می گیرند و این تاثیرات تا مرگ آنها ادامه می یابد. در هر ارگانیزم زنده ریتمهای بیولوژیک زیستی وجود دارند . این ریتمها در انسان عبارتند از دوره خواب و بیداری ، تغییرات سطح هورمونی ، حرارت بدن و دوره قاعدگی . محیط درونی موجود زنده دایماً در حال تغییر است و این تغییر بصورت نوسانهای منظم صورت می گیرد . بدنبال گردهمایی پژوهشگران برجسته درسال1950 ، بررسی گاه زیست شناسی یا ریتمهای زیست شناسی در قلمرو علمی قرار گرفت . این علم به مطالعه چرخهای زیستی می پردازد . همچنین عنوان می دارد که در هر ساعت از شبانه روز ، انسان دارای استعداد و توانمندی خاصی است . گرچه به عقیده پزشکان ،انسان در طی روز و در ساعتهای مختلف شبانه روز در یک حالت تعادل پایدار بسر می برد ، اما یافته های گاه زیست شناسی نشان می دهد که بدن انسان در طی شبانه روز متحمل تغییرات زیادی می گردد و در هر ساعت از روز دارای توانایی خاص است . فعالیتهای زیستی انسان نسبت به عامل زمان و پدیدهای طبیعی که سبب تغییر آنها می شود حساسیت دارد (کاظمی، 1374). علمی که پدیدهای زیستی دوره ای را مورد مطالعه قرار می دهد ، علم گاه زیست شناسی  یا کرونوبیولوژی نامیده شده است. تئوری بیوریتم که ادعا می کند می تواند وضعیت فکری ، عاطفی و جسمی انسان را در روزهای مختلف تبیین و پیش بینی کند ، به عنوان جدید ترین روش برای تعیین روزهای خوب و بد به کار میرود . قبل از پرداختن به جزئیات این تئوری لازم است که خود واژه بیوریتم را مورد بررسی قرار دهیم. وقتی این ریتمها رابطه طبیعی با هم نداشته باشند می توان گفت ریتمهای ارگانیزم میزان نمی باشند که در حالت بیماری یک یا چند ریتم ممکن است از میزان خارج گردد و ریتم زیستی ممکن است تاخیری باشد یعنی دیرتر از حد معمول آغازگردند ( کاپلان و سادوک ، 1991). هورمون غده صنوبری یعنی ملاتونین ، با تنظیم کنندگی شیمیایی و در نتیجه تاثیر در تغییرات فصلی فتوپریودیک و تولید مثل و دیگر وظایف ، دارای نقش مهمی است . ملاتونین ماده ای است که از ترپتوفان ساخته می شود . تریپتوفان در اثر آنزیم تریپتوفان هیدروکسیلاز به ماده ای بنام هیدروکسی تریپتوفان 5 تبدیل و این ماده اخیر تحت تاثیر ماده  دیگری بنام آمینو اسید دکربو کسیلاز به سروتونین تغییر می یابد . سروتونین به واسطه آنزیم ان استیلاز به ان استیل سروتونین و در نهایت این ماده اخیر با دخالت آنزیم هیدروکسی ایندول او ، متیل ترانسفراز در غده صنوبری به ملاتونین تبدیل می گردد . کنترل چرخه های فصلی توسط بخش دیگری از مغز ، یعنی غده صنوبری انجام می گیرد . این ساختار در بالای مغز میانی ، درست در جلوی مخچه[1] قرار دارد . ملاتونین که توسط غده صنوبری ترشح می شود ، بدین دلیل است که این هورمون در برخی از حیوانات توانایی تغییر رنگ و تبدیل آن به رنگ تیره را به حیوان می دهد . در پستانداران ، ملاتونین ، چرخه های فصلی را هماهنگ می سازد. نورون های هسته فوق کیاسمایی با نورون های هسته کنار بطنی هیپوتالاموس ارتباط سیناپسی برقرار می سازند . آکسون های این نورون هماهنگ به نخاع رفته و در آنجا با دستگاه عصبی سمپاتیک ، تبادل سیناپسی برقرار می کنند . این نورون ها به غده صنوبری عصب فرستاده و از طرف دیگر ترشح ملاتونین را کنترل می نمایند . غده صنوبری در طی شب و در جواب به فرایند درونی که از طرف هسته فوق کیاسمائی می آید ، ملاتونین ترشح می کند . این ملاتونین به قسمتهای مختلف مغز باز می گردد و هورمون ها ، فرآیندهای فیزیولوژیکی و رفتارهایی را کنترل می نمایند که تنوع فصلی را نشان می دهند . در شب های طولانی ، مقادیر زیادی ملاتونین ترشح می گردد که باعث می شود حیوانات وارد مرحله خواب زمستانی گردند ( رالف و لهمن ، 1991 ، به نقل از مقدس و همکاران ، 1387 )

انواع اصلی ریتمها را می توان بر اساس دوره تناوب ( یعنی اینکه چند وقت یکبار اتفاق می افتند ) و یا مدت (یعنی اینکه چه مدت به طول می انجامد ) به چهار دسته زیر تقسیم کرد:

1 ) چرخهای اولترادین ، به ریتمهای با بسامد بالا که نوسانهای با دوره های کوتاه تر در حدود اجزاء ثانیه یا دقیقه یا فقط چند ساعت هستند ( کمتر از یک روز) گفته می شود

 2 ) چرخه های انفرادین ، به ریتمهایی که دارای بسامد کم هستند ، یا فرایندهایی که دارای دوره های بیش از 24 ساعت می باشند گفته  می شود

3 ) چرخه های سیرکادین ، دوره زمانی تقریبا 24 ساعته است ، مانند تغییرات حرارت بدن

4 )چرخه های سیرکانوئل ، به دوره های حدود یک سال گفته می شود ( بتنلی 2002 ، به نقل از خلخالی 1381 )

پژوهشهای انجام گرفته در مورد ریتمهای فصلی

ایگلس و همکاران ( 1997 ) در پژوهشی با عنوان تغییرات فصلی در آرامش روانشناختی جمعیت سالمند ، در طول 21 ماه ، 1466 نفر از سالمندان را با پرسشنامه سلامت عمومی ( GHQ ) و مقیاس اضطراب و افسردگی لیدز مورد بررسی قرار دادند. نتایج حاکی از آن بود که افراد سالمند نوسان فصلی کمی را در آرامش روانی نشان دادند بطوریکه نمره تمام مقیاس ها در طول ماه های زمستان بالا بود همچنین بر خلاف افراد جوانتر ، زنان سالمند تاثیر پذیری فصلی بیشتری را در مورد آرامش روانی نسبت به مردان سالمند نشان دادند .

کلر و همکاران ( 2005 ) در پژوهشی با عنوان بررسی تاثیر تغییرات فصلی بر خلق و شناخت به بررسی رابطه بین فصول با خلق بالا و حوزه شناختی پرداختند . نتایج این پژوهش حاکی از آن بود که خلق بالا ، حافظه بهتر و کارکرد شناختی وسیع در فصل بهار فراوانی بیشتری داشت . همچنین رابطه معنا داری میان تغییر خلق و تغییرات آب و هوایی در طول دوره های دیگر سال مشاهده نشد و آب و هوای گرم با خلق پایین در فصل تابستان همراه بود . نتایج کلی این پژوهش نشان داد که شرایط آب و هوایی معتدل با خلق بالا ، توانایی شناختی وسیع مرتبط بود که این ویژه گیها در فصل زمستان مشاهده نشد

منابع :

مقدس ، استکی ، ناصری ( 1387 )مقدمه ای بر نورو پسیکولوژی زمان ،انتشارت علامه طباطبایی

بنتلی ، راوی ( 2002 ) حالتهای آگاهی ، ترجمه میر مجید خلخالی زاویه( 1381 ) ،انتشارات آستان قدس

Eagles JM , Mcleod IH , Douglas AS ( 1997 ) . Seasonal Changes in Psychological Well – being elderly Population . British Journal of psychiatry , vol 171 , Page 53 – 55

Keller M , Fredrickson B , Ybarra O , Coˆte´ S , Johnson K , Mikels J , Conway A , and Wager T ( 2005 ) . The Contigent Effects of Weather on Mood and Cognition . Psychological Science , vol 16 , number 9

 



 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 12:4  توسط علی مهدی  | 

نگاه اجمالی بر مفاهیم روانشناختی آثار مولانا

بدون شک در هر دوره ای از تاریخ نقش انسانی با خصایص ماورایی و متفاوت با جنبه های زمینی و یا جسمانی بطور برجسته ای مشهود بوده است . از انسان ماورائی می توان تعریف دیگری که روشن تر باشد می توان ارایه کرد و در نهایت می توان از انسان ،فراتر از انسان سخن گفت . از انسان فراتر انسان در بیشتر متون ادبی ، عرفانی ، مذهبی و در نهایت تاریخی تفسیر و معانی متفاوتی ارایه شده است . انسان کامل ، پیر فرزانه ، فرد خودشکوفا و............ که در نهایت در این مبحث ما از آن ویژگیهایی را برداشت و به آن اشاره می کنیم . در میان متون ادبی – عرفانی شاید یکی از مهمترین منابعی  که از انسان هم به معنای انسان مادی و زمینی و هم بعنوان انسانی فرامادی با ویژگیهای الهی بسیار سخن به میان آورده شده  شاهکار مثنوی معنوی با نگارش مولانا است . سخن گفتن در مورد مولانا برای نویسنده بعنوان فردی بی بهره از متون ادبی و عرفانی کاری بس عبث و بی منطق است که با استناد به بیتی زیبا :

             هرکسی از ظن خود شد یار من                                       از درون من نجست اسرار من

دوباره نور امیدی شکل می گیرد و ادامه راه آسان می شود . به راستی بیت فوق می تواند راز از چند وجهی بودن اشعار مولانا و جاذبه اشعار او بگشاید و شور نشاطی برای افرادی دیگر با هر زمینه علمی فراهم سازد .    

انسان در آثار مولانا عنصر کلیدی و نقطه عطف آثار اوست . در ابتدا می توان چنین برداشت کرد که انسان درد دیدگاه مولانا انسانی خام و بی تجربه است که در دنیا زندگی می کند ، او نمی داند و گمشده در زندگی است . انسان بی تجربه با کسب راه در راه رسیدن به حقیقت قدم در راه می گذارد و به حقیقت والای انسانی خود یعنی ، انسانی فراتر از انسان می رسد .

       این جهان همچون درخت است ای کرام                               ما بر او چون میوه های نیم خام

        سخت گیرد خام ها مر شاخ را                                          زان که در خامی نشاید کاخ را

      چون بپخت و گشت شیرین ، لب گزان                                 سست گیرد شاخ ها را بعد از آن

انسان خام یا بی تجربه ، همان انسانی است که مولانا او را با عنوان ( نی ) ، که نفسانیات یا به تعبیری روانشناختی ، تعارضات ، امیال سرکوب شده ، عقده های واپس زده آنقدر در او رخنه کرده اند که آوای خوشش همچنان در خفقان است . انسان فراتر انسان ، به تعبیری انسان کامل یا به تعبیری خودشکوفا است که خالی نفسانیات و غرایزی است که برای او حل شده است . انسان فراتر انسان ، در دید مولانا ، انسانی که با انسانهای دیگر زندگی می کند ، در راه رسیدن به حقیقت قدم بر می دارد و در دوران زندگی خود به دنبال پیشرو و راهبری است . مولانا  در اغاز مثنوی از "نی " سخن به میان می آورد . " نی " را می توان اشاره ای به انسان خام و بی تجربه دانست . در برخی از ابیات این اثر می توانیم به مفاهیم روان تحلیلی در برخی مفاهیم اشاره کنیم . انسان در دید مولانا با نمادی از " نی " مطرح می شود . انسانی که درگیر تعارضات عمیق روانی است و تا زمانیکه نتوانسته است خود را خالی از امیال سرکوب شده خود ببیند نمی تواند به نوای خوش اهنگ درونی خود یعنی آرامش دست یابد . " نی " در دیدگاه مولانا همان انسان خودشکوفا و کاملی است که با گذر از مراحل ابتدایی و نیازهای اولیه خود به مرحله ای رسیده که به حقیقت درونی خودش نزدیک شده و به عنوان فانوسی برای گمشدگان در راه های پر پیچ و خم جهل گمراهی است . این مفهوم را می توان با دید کاملا روانشناختی و با تکنیکهایی که روانشناسی امروز در پیش گرفته است تبیین کرد . " نی " در مفاهیم روانشناختی تشابهاتی با درمانگر فرویدی دارد . انسانی که خود روزی با تعرضات پیچیده ، امیال سرکوب شده و عقده های واپس زده قدم در راه شناخت خود می گذرد و در کنار درمانگری دیگر که خود روزی همانند مراجع خود راه طی کرده است با جنبه های عمیق خود آشنا می شود .

                    نی حریف هر که از یاری برید                               پرده هایش پرده های ما درید

                  همچو نی زهری و تریاقی که دید                            همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

در این ابیات به روشنی مفهومی از همدلی که امروزه در بیشتر مکاتب روانشناسی به عنوان یک از گامهای مهم درمان بشمار می رود به روشنی مشهود است . "نی " همان درمانگری است که می تواند در شرایط سخت و بحرانی با همدلی و اشتیاق خود در کمک به مراجع برای آگاهی از مشکلات در جهت رسیدن به حقایق وجودی گام بردارد . اگر بخواهیم علاوه بر جنبه های روانشناختی دیدگاه مولانا در مورد انسان مبحثی را مورد توجه قرار دهیم می توانیم به مفاهیم ماورائی و الهی وجود انسان اشاره کنیم . انسان کامل از دیدگاه مولانا ، شباهت زیادی به تفسیر آیات و روایات در مورد وجود و خصایص انسانی دارد . انسان در معنای خاص خود ، اشاره به انسانی است در پی کسب حقیقت و دوری از ظلالت و گمراهی ، انسانی که را سعادت و آرامشش در جهت راه حق توسط راهنمایانی والاتر از ملائک نشان داده شده است . انسان مولانا در ابتدا همان بنده راه گم کرده ایست که از اصل خود دور مانده و در فراق جایگاه ابدی خود در تنش و غوغا است . همان جایگاهی که سرار حقیقت و روشنایی بوده است .

                  هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش                         باز جوید روزگار وصل خویش

در دفتر سوم مثنوی " پیل در خانه تاریکی " به روشنی می توان مفاهیمی که امروزه جزء رویکردهای تاثیر گذار در موردشناخت ماهیت برخی از بیماریهای روانی و راهکارهای درمانی است را مورد توجه قرار داد .در این اثر مولانا تحریفهای شناختی و اداراکهای اشتباه مراجعین در دیدگاه شناختی کاملا مشهود است . در این دفتر مولانا به فیلی اشاره دارد که افراد برای شناخت آن تنها از یک حس کمک می گیرند و در نهایت قضاوت های زود هنگام آنان با نتایج اشتباه همراه است .

چشم حس همچون کف دستت و بس                                          نیست کف را بر همه او دسترس

چشم دریا دیگرست و کف دگر                                                   کف بهل وز دیده دریا نگر

علاوه بر مفاهیم روانشاختی انسان ،  اشاره به ابعاد معنوی و در جایگاه خود ماورائی ماهیت انسان در آثار مولانا به چشم می خورد ."انسان" مولانا ، فراتر از ملائک است ، او همان اشرف مخلوقات بر کره خاکی است که از منبع خود جدا افتاده و در فراق آن سخت پریشان است و در نهایت روزی به جایگاه ابدی خود باز می گردد . این مفهوم در معنای خود همان روح دمیده شده پروردگار در جسم انسان است که در نهایت بعد از جدایی از معبود خویش به جایگاه اصلی خود باز می گردد و در آنجا آرام می گیرد . به راستی ، انسان مولانا همان انسان فرا مادی و الهی یا به تعبیر امروزی همان انسان خودشکوفا است . مولانا از انسانی یاد می کند که قدم در راهی می گذارد که مقصد نهایی او کسب حقیقت وجودی ، پذیرش تعارضات دورنی و از دیدگاه مذهبی رسیدن به قرب الهی است . شاید یکی از جنبه های برجسته آثار مولانا چند وجهی بودن انسان و یا به تصویر کشیدن کمال انسانی است .شاید مناسب ترین پاسخ به چند وجهی بودن آثار مولانا اشاره به بیت زیر باشد :

     هرکسی از ظن خود شد یار من                                                از درون من نجست اسرار من

اگر بخواهیم به ماهیت انسان با بهره گیری از دیگر آثار ادبی ، مذهبی و در نهایت فلسفی بپردازیم ، اشاره به خصیصه ای با عنوان کمال جویی اجتناب ناپذیر است . انسان در نفس خود موجودی است کمال جو ، علاقمند به حقیقت و دانایی که این خصیصه باعث شکل گیری پویایی و تحرک در جریانی عینی و غیر عینی در زندگی شده است که تلاطم های آن را در زندگی بسیاری از عرفا ، شعرا ، دانشمندان و نوابغ در جایگاه خود مشاهده کرده ایم . دسته اول ، تلاش در جهت رسیدن به قرب الهی از طریق تزکیه نفس ، تهی شدن از امیال حیوانی ، رویگردانی از شر وبدی به خیر و خوبی در جهت رسیدن به جایگاه والای انسانی در دیدگاه الهیون و عرفا از آرزوهای دیرینه بوده است و همواره در آثار این نوع از عرفا یا شاعران انسان به عنوان موجودی والا در جهت رسیدن به سعادت انسانی بوده است .

           چون خدا ما را برای آن فراخت                                    که به ما بتوان حقیقت را شناخت

دسته دوم ، ائمه و معصومین هستند که در ذات خود  از هر اشتباهی مصون هستند آنها با اتصال به منبع وحی به حقیقت وجودی خویش دست یافته اند .

دسته سوم ، دسته سوم انسانهای معمول و شاید بهتر است انسانهای قرن بیست و یکمی را بنامیم دسته ای گمشده در تاریکی ، دور شده از دسته اول یعنی شعرا و عرفا و نا آگاه از دست دوم یعنی پیامبران و امامان معصوم به عنوان روشنگران راه تاریک جهل و گمراهی. قرن بیست و یکمی های روشنفکر که از روشنفکری تنها برای توجیه خودشان اسمش را به یدک می کشند و گروهی دیگر که برای پر کردن خلاء زندگیشان و صیقل دادن به آینه زندگیشان از زنگار ثروت چند صباحی را با این آثار به لذت می گذرانند و اما دانشجویان درس علم النفس که به همت استادشان دوباره از آشتی با ادبیات شادمان شده اند اما افسوس که بعد از امتحان در ذهن و قلبشان نه جایی برای مثنوی باقی می مامند و نه جایی برای مولانا !؟

با توجه به مفاهیم فوق ممکن است این سوال مطرح شود که چگونه روان آغشته به فرهنگ و مولفه های آن یعنی آثار ادبی ، تاریخی ، مذهبی ودر نوع خود فلسفی می شود . اگر بخواهیم از مفهوم پیچیده ای بنام روان صحبت به میان آوریم ناگزیریم که به تاریخ ، آثار ادبی و فرهنگی یک کشور توجه کنیم . امروزه ما بیشتر از هر دوره دیگری در مفاهیم روانشناسی با مبحثی بنام شناخت بر می خوریم .  شناخت شامل احساس ، اداراک ، توجه ، یادگیری ، حافظه ، زبان ، تفکر و در راس آن زبان می شود . زبان بعنوان یکی از ابزارهای ارتباط ، در تفکر و دیگر فرایندهای شناختی نقش مهمی را ایفا می کند . بدون شک برای مطالعه در جنبه های شناخت انسان توجه به متون ادبی ، تاریخی فلسفی و در راس آن مذهبی امری گریز ناپذیر است . سلوسو معتقد است زبان بر نحوه اداراک ما از جهان تاثیر می گزارد بطوریکه برای توصیف جهان از زبان استفاده می کنیم . زبانی که بسیاری از مفاهیم آن از طریق فرهنگ و با توجه به طرحواره های فرهنگی انتقال پیدا می کند ( سولوسو،به نقل از ماهر ؛1376 ). در راستای نقش فرهنگ در مفاهیم مولفه های شناخت می توان به نتایج پژوهش بارتلت اشاره کرد . در این آزمایش به آزمودنیها داستانی ارایه و از آنها خواسته شد تا داستان را بخوانند و بعد از مدتی آن را تعریف کنند . داستان مورد نظر ابتدا در یک روز بطور کامل خوانده شد سپس بعد از گذشت بیست و چهار ساعت از آزمودنیها خواسته شد تا داستان را به یاد آورند . هشت روز بعد بطور مجدد از آزمودنی ها خواسته شد تا داستان را به یاد آورند . در این بازگویی ، تنها طرح ناپخته ای از داستان باقی ماند . بارتلت در پژوهش خود به اصولی دست یافت که به شرح زیر می باشند :

اطلاعات غیر منطقی و ناهمساز با توقعات آزمودنی حذف می شوند .این مسئله ، موضوع مهم و قابل توجهی است زیرا در نظر گرفتن طرحواره های  فرهنگی کی تواند در پیشبرد فرایند درمان و کاهش مقاومت مهم واقع شود که در تبیین آن باید به این نکته اشاره داشت بی توجهی به فرهنگ مراجع و آماده سازی طرح درمان بر اساس اصل حذف اطلاعت نامتناسب با طرحواره های فرهنگی نتیجه ای جز مقاومت و شکست درمانی را به همراه نخواهد داشت . دومین نتیجه بارتلت از آزمایش عقلایی کردن بود . بارتلت معتقد است گاه برخی اطلاعات اضافی در جهت تکمیل مفاهیم ناهماهنگ شکل می گیرند . این مفهوم بارتلت شباهت زیادی با یکی از مکانیزم های دفاعی ( فرافکنی ) فروید دارد . این در حالی است که در تکمیل یک موقعیت  ناهماهنگ شناختی نقش طرحواره فرهنگی غیر قابل انکار است .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 21:49  توسط علی مهدی  | 

اختلال افسردگی از گذشته تا امروز

افسردگی ( depression ) یکی از بیماریهای روانی می باشد که هر فردی ممکن است آن را تجربه کرده باشد . این بیماری یکی از قدیمیترین بیماریهای شناخته شده است که برای اولین بار بقراط  در 400 سال قبل از میلاد از آن تحت عنوان« مالیخولیا » یاد کرده بود . به لحاظ تاریخی ، افسردگی از دوران باستان به عنوان یک بیماری رایج با نام های مختلف توصیف شده است . بسیاری از متون اساطیری و مذهبی به بررسی و توصیف این بیماری پرداخته اند که این تحلیلها موجب شناخت بهتر از ماهیت آن شده است . امروزه بیشتر دانسته های علوم رفتاری از طبقه بندی این اختلال با عنوان  اختلالات خلقی ( Mood Disorder ) ، برگرفته شده از تلاشهای پزشکان یونان و رم باستان می باشد که برای اولین بار به توصیف این بیماری با عنوان « مالیخولیا » و « مانیا » پرداختند . مالیخولیا در لغت به معنای « مالیخ » نشان دهنده تغییر در اخلاط چهارگانه و غلبه سودا معنی شده است . اصطلاح اخلاط چهارگانه اشاره به نظریه بقراط دارد . او معتقد بود بدن از چهار حالت مزاجی ، دموی ، بلغمی ، صفراویی و سودایی تشکیل شده است که هریک از این عناصر با غلبه خود بر بدن می توانند حالت مزاجی یا خلقی خاصی را شکل بدهند . او افسردگی را نتیجه غلبه سودا می دانست . همانطور که ذکر شد بقراط پدر علم پزشکی افسردگی به معنای امروزی را با دومفهوم پریشانی و مالیخولیا عنوان کرد. او مالیخولیا را با حالاتی چون بیزاری از غذا ، غم و اندوه ، بیخوابی ، تحریک پذیری و بیقراری توصیف نمود . با نگاهی دقیق بر تعبیرات بقراط می توان علائم کلاسیک یک اختلال افسردگی را ترسیم نمود . پس از بقراط ، جالینوس ( 131 – 201 م ) ، مالیخولیا را ترس و افسردگی حاصل شده از زندگی همراه با تنفر و دشمنی از دیگران تعریف کرد . پزشکی یونانی و رومی تنها به شناخت علایم مالیخولیا در شکل ترس ، بدگمانی ، پرخاشگری و تمایل به مرگ نپرداختند بلکه به عوامل نامتعادل محیطی ، از جمله مصرف بی حد و اندازه شراب ، آشفتگی قوای شهوانی و اختلال چرخه خواب نیز به عنوان عوامل تسهیل کننده این اختلال اشاراتی داشته اند . تعاریف و اصطلاحات متعدد دانشمندان تا آنجا ادامه یافت که در سال 1621 رابرت برتن (Robert Burton’s ) با انتشار کتابی با عنوان « آناتومی مالیخولیا » به تشریح افسردگی پرداخت . مقارن با قرن 19 تلاشهای متعددی به منظور توصیف جنبه های مختلف ارتباط میان مالیخولیا و مغز صورت گرفت که ماحصل این تلاشها شکل گیری اختلال افسردگی با معنای امروزی بود . برخی از پزشکان برجسته از جمله : ساموئل توک ( 1813 ) ، اسکیرول ( 1820 ) و هنری مادزلی ( 1868 ) به بررسی علل بیماری ، ماهیت و چگونگی بروز علایم پرداختند که نتیجه تلاشهای این افراد ، سرآغاز پیدایش مجموعه راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی بود . با توجه به تاریخچه افسردگی اگر بخواهیم بدون در نظر گرفتن طبقات یا ملاکهای تشخیصی تنها به علایم این اختلال بپردازیم  می توان افسردگی را شا مل : احساس غم و اندوه در تمام طول روز ، خستگی و فقدان انرژی  ، احساس یاس و ناامیدی ، احساس گناه شدید ، فکر کردن در مورد مرگ و خودکشی ، عزت نفس پایین ، مشکل در تصمیم گیری ،  مشکل در تمرکز و حافظه ،بیخوابی و گاه تمایل زیاد به خوابیدن ، کاهش اشتها و در مواقعی افزایش اشتها همراه با کاهش وزن و گاه افزایش وزن ، کاهش میل جنسی و نشانه های جسمانی از قبیل اختلال گوارش ، دردهای مفصلی و سردرد . علائم ذکر شده حداقل باید درطول دو هفته ادامه پیدا کنند و مشکلات قابل ملاحظه ای را برای فرد ایجاد کنند تا ملاکهای لازم یک اختلال افسردگی را شامل شود .  افسردگی می تواند مشکلات زیادی را در زمینه شغلی ، روابط خانوادگی ، تحصیلی ، روابط بین فردی و اجتماعی ایجاد کند که علاوه بر مشکلات ذکر شده این بیماری ممکن است به دلیل همراه بودن با افکار خودکشی فرد را به کام مرگ بکشاند . سازمان جهانی بهداشت ( WHO ) افسردگی را دومین اختلال مهم پزشکی تا سال 2020  تعیین کرده است که این مسئله نشان دهنده شیوع فراوان این اختلال در میان جوامع می باشد . آمارهای بدست آمده از انیستیتو ملی بهداشت روان ( NIMH ) در سال 2005 نشان داد که 9 / 29 میلیون نفر از جمعیت بالای 18 سال در آمریکا مبتلا به یکی از اختلالات خلقی هستند که از این جمعیت 8 / 14 میلیون مبتلا به افسردگی اساسی می باشند .   نتایج برخی از مطالعات انجام گرفته در زمینه تفاوتهای جنسیتی در شیوع این اختلال نشان داده است که زنان در مقایسه با مردان بیشتر در معرض خطر ابتلا به افسردگی هستند که این تفاوت را می توان با تغییرات زیستی و هورمونی تبیین کرد . متخصصان معتقدند افسردگی علل متعددی دارد که میتوان به مجموعه ای از عوامل زیستی ، روانشناختی و اجتماعی اشاره کرد . امروزه بیشتر متخصصین علوم اعصاب به نقش انتقال دهنده های عصبی از جمله سروتونین ( Serotonin ) ، نور اپی نفرین ( norepinephrine ) ، مونوآمین ( Monoamine ) و گابا ( GABA ) در شکل گیری این اختلال اشاره کرده اند که در کنار آنها روانشناسان نیز به برخی از عوامل مستعد کننده از جمله ، استرس های محیطی ، اضطراب ، فقدان و طرد ، ناکامی ، مهارتهای اجتماعی ضعیف ، روابط میان فردی معیوب ، اشاره کرده اند . افسردگی بیماری خطرناک و غیر قابل درمانی نیست ، بلکه همانند دیگر بیماریها با پیگیری مداوم و کمکهای بیمار در جهت دنبال کردن فرایند درمان نتایج مثبتی را به همراه دارد . درمان های رایج افسردگی به دو دسته کلی : درمانهای جسمانی یا دارویی و درمانهای روانشناختی طبقه بندی می شوند که طبق بررسیهای به عمل آمده توسط متخصصین بهداشت روانی ترکیب درمانهای دارویی و روانشناختی می تواند نتایج مطلوبی را به همراه داشته باشد .  البته لازم به ذکر می باشد که علائم فوق تنها زمانی می تواند بیماری محسوب شود که ناراحتی زیادی در زندگی روزمره ایجاد کرده باشند و تا زمان مشخص پایدار بمانند که برای تشخیص نهایی مشورت با متخصصان امور روانی مانند روانپزشکان و روانشناسان بهتر از هر حدس و گمانی می تواند موثر واقع شود .

جهت مطالعه بیشتر :

http://www.nimh.nih.gov                                                    انیستیتو ملی سلامت روان

http://www.who.int/en/                                                    سازمان بهداشت جهانی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 12:20  توسط علی مهدی  | 

نقش باورهای خودکارآمد(self-efficacy beliefs ) در گرایش به سوء مصرف مواد

سوء مصرف مواد مخدر در نوجوانان یکی از آسیب های بسیار جدی محسوب می شود که پیامدهای مختلف جسمانی ، اجتماعی و تحصیلی را با خود به همراه دارد . امروزه افزایش شیوع مصرف مواد مخدر در بین نوجوانان سراسر دنیا به چشم می خورد. در پژوهشی که بر روی 30 کشور از اروپا صورت گرفته است ، تقریبا 50 درصد دانش آموزان بیش از 40 بار مصرف الکل داشته اند و پس از آن حشیش  شایع ترین ماده مورد استفاده بوده است نوجوانی دوره حساس و پر خطری است که بیشتر آسیبها می تواند از این دوره شکل بگیرد بطوریکه نتایج پژوهش ها نشان می دهند که بیش از 90 /0 مصرف کنندگان مواد ، مصرف خود را از دوره نوجوانی آغاز می کنند. طی چند دهه گذشته نظریات متعددی به تبیین علل گرایش به مواد مخدر پرداخته اند و متغیرهای زیستی ، روانشناختی و اجتماعی مورد بررسی قرار گرفته اند . یکی از متغیرهایی که در گرایش به مصرف مواد نقش مهمی را ایفا می کند باورهای خود کارآمد(self-efficacy beliefs ) است. بندورا خودکارآمدی را توانایی فرد در انجام یک عمل ویژه در کنار آمدن با یک موقعیت خاص و همچنین قضاوتهای فرد در رابطه با توانایی ها برای کسب نتیجه از عملکردهای خود می داند. به عبارتی باورهای خودکارآمد اداراکاتی را شامل می شوند که افراد را در انتخاب راه هایی بمنظور سازگاری با تغییرات و چگونگی حفظ تلاش علیرغم وجود موانع و شکست برای رسیدن به اهداف یاری می دهند. بندورا بر این باور بود که خودکارآمدی یکی از مهمترین عوامل تنظیم رفتار انسان است . قضاوتهای ناکارآمد فرد در یک موقعیت بیشتر از کیفیت ویژهگیهای خود موقعیت فشار ها را بوجود می آورند . افراد با خودکارامدی کم ، تفکرات بدبینانه درباره توانایهای خود دارند ، بنابراین این افراد در هر موقعیتی که بر اساس آنها از توانای هایشان فراتر باشد دوری می کنند . در تقابل با آن ، افراد خودکارآمد بهتر در هنگام مشکلات حس خودکارآمدی خود را بهبود می بخشند و تلاششان را حفظ می کنند. باورهای خودکارآمد در بیشتر مطالعات متغیری پیش بین در دسته وسیعی از رفتارهای نابهنجار از قبیل اختلالات هراس ، اعتیاد ، افسردگی ، خودکشی ، اختلالات خوردن ، مهارتهای اجتماعی ضعیف ، عملکردهای ورزشی ، تحصیل و شغل موفق ، استرس و بطور کلی سلامتی مورد بررسی قرار گرفته است. نتایج بیشتر پژوشها نشان داده اند پایین بودن سطح حرمت خود با افزایش رفتارهای خطر آفرین ، رفتارهای ضد اجتماعی ، ازبین رفتن سلامت ،افسردگی، در وابستگیهای اعتیاد گونه و رفتاهای انحرافی از جمله قماربازی و همینطور گرایش به سیگار و مصرف مشروبات الکلی نشان داده اند.

Reference

Kuo PH, Yang HJ, Soong WT, Chen WJ. Substance use among adolescents in Taiwan: associated personality traits, incompetence, and behavioral/ emotional problems. Drug Alcohol Depend 2002 Jun;67 (1): 27-39.

Hibell B, Andersson B, Ahlestorm S, Balakireva O, Bjarnason T, Kokkevi A, Morgan M. The 1999 ESPAD Report: Alcohol and other drug use among students in 30 European coutries. The Swedish council for information on alcohol and other drugs (CAN) and the Pompidou Group at the Council of Europe. Stockholm, Swedish, 2000.

Hodgins D, Peden N , Makarchuk K , Self-efficacy in Pathological Gambling Treatment Outcome: Development of a Gambling Abstinence Self-efficacy Scale (GASS). Department of Psychology, University of Calgary.2005

Condiotte, M.M., and Lichtenstein, E., 1981. ‘Self-efficacy and relapse in smokingcessation programs’, Journal of Consulting and Clinical Psychology, vol.49, pp.648-58.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 19:27  توسط علی مهدی  | 

نگاهی اجمالی به شکل گیری دورغگویی

دروغ در لغت به معنای سخن ناراست، قول ناحق، خلاف حقیقت و مقابل راست است. دروغ یکی از معضلاتی است که بشر از دیرباز تا کنون با آن مواجه بوده است و تاریخ پیدایش دروغ را میتوان با تاریخ شکل گیری زبان  در انسان یکسان دانست و از آنجا که زبان و رفتار آفریده روان هستند و علل دروغ گویی را می توان درآن جستجو کرد. در گذشته دروغ را یکی از نکوهیده ترین رفتارهایی می پنداشتند و شخص دروغگو را با القاب مختلف چون شیاد، فریبکار، مکار خطاب می کردند. اما امروز با تحقیقات بسیاری که در زمینه علت یابی دروغ و بررسی شخصیت این دسته از افراد انجام گرفته ، دیگر استفاده از این القاب جایز نیست و دروغگو به جای اینکه فردی نکوهیده و شیاد نام گیرد، بیمارشناخته می شود . روانشناسی، دروغ را یکی از مشکلاتی به حساب می آورد که از علل آن تنها از مسائلی روانی صحبت به میان می آورد.. دروغگویی یک بیماری مسری است . از این جهت مسری است که قابل انتقال می باشد اما همانند بیماریهای ویروسی با ویروس ها انتقال پیدا نمی کند بلکه با شیوه های رفتاری نادرست و الگوبرداری شکل می گیرد. دروغ و دروغگویی را باید از مهمترین دوران زندگی یعنی کودکی مورد بررسی قرار داد. ریشه های دروغ از دوران کودکی در فرد شکل می گیرد و با گذشت زمان نه تنها از بین نمی رود بلکه ممکن است به رشد خود نیز ادامه دهد. عواملی که می توانند در شکل گیری دروغگویی نقش داشته باشند به شرح زیر می باشند :

1) ناتوانی والدین در پذیرش واقعیت و علاقه به تعریف آن: گاهی اوقات والدین با شیوه نادرست تربیتی خود راه دروغگویی را به فرزندان خود یاد می دهند بدین صورت که کودک ممکن است در حین انجام یک کار مرتکب اشتباهی شود و خود از اشتباهش ناآگاه باشد و برای جبران آن به پدر و مادر مراجعه کند تا راه صحیح را یاد بگیرد اما پس از بازگوکردن اشتباه به جای تشویق به پی بردن آن با تنبیه مواجه می شود و اگر این امر در چندین مورد ادامه یابد توانایی بازگو کردن واقعیت از بین می رود زیرا هیچگونه تأیید و شرایط مطلوبی برای کودک به همراه ندارد ولی زمانی که کودک به دروغ موضوعی را بیان می کند دیگر با تنبیه مواجه نمیشود.

2) بی توجهی، بدرفتاری و گفتار صحیح و واکنش افراطی به اشتباهات: گاهی اوقات والدین به جای تشویق و تأیید رفتار و گفتار درست و صحیح به آن بی توجهی نشان می دهند که این امر باعث کاهش فراوانی آن رفتار میشود که خود زمینه را برای رفتار و گفتار انحرافی آماده می کند. واکنش منفی و افراطی نیز باعث شکل گیری دروغ در کودکان می شود. هنگامیکه کودک مرتکب اشتباهی می شود ولو بسیار کوچک والدین فشارهای روانی و جسمانی زیادی به کودک وارد می کنند که شدت آزار دهنده بودن این عوامل باعث کنار گذاشتن رفتار صحیح یا دلیل منطقی کودک و گرایش به دروغ گویی را در او ایجاد می کند. کودک برای حذف موقعیت فشارزا یا آزار دهنده به دنبال راه دیگری میگردد و چون بیان واقعیت منجر به واکنش منفی می شود به دروغ متوسل می شود.

3)  آموختن دروغ به طور ناخواسته با تأییدات نادرست والدین: گاهی والدین بدون اینکه آگاه باشند خود دروغگویی را به کودک آموزش می دهند. والدین گاه به دلیل بازخواست های مداوم زمینه را برای دروغگویی فراهم می کنند. بسیاری از والدین در مورد برخی از رفتارهای کودک آنقدر حساسیت نشان می دهند به نوعی که کودکان را مورد بازخواست و محاکمه قرار می دهند که اگر واقعاً تمام مسائل صحیح و راست باشند برای حذف فشار از دروغ استفاده می کنند. این دسته از والدین با سوالهای تحقیرآمیز که دروغگویی را به کودک تحمیل می کند و در مورد جزئی ترین مسائل واکنشی افراطی از خود نشان می دهند به محض اینکه کودک بطور خواسته یا ناخواسته به دروغ اعتراف می کند دست از محاکمه برداشته و رفتار کودک مبنی بر اینکه تو شهامت راستگویی را داشتی تقویت می کنند.

4)  تنبیه به عنوان آخرین راه: برخی از والدین وقتی متوجه دروغگویی کودک میشوند بدون بررسی و شناخت علل دروغگویی از تنبیه استفاده می کنند. در این خصوص والدین از هر راه ممکن که چند شیوه متداول آن شامل: تنبیهات بدنی، تحقیر و تهدید میشود استفاده می کنند تا دروغگویی را از بین ببرند. اما تمام تلاشهای آنان جز افزایش دروغ در کودکان ثمره ای ندارد. تنبیه کودک را در دروغگویی خبره تر می سازد زیرا تمام توان خود را می گذارد که دروغی بگوید که والدین از آن مطلع نشوند تا موجبات تنبیه را فراهم نسازد. تنبیه تنها در حضور فرد تنبیه کننده کاربرد دارد و در غیاب تنبیه گر که والدین باشند دوباره دروغگویی به قوت خود باقی است زیرا علت هنوز باقی است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 14:5  توسط علی مهدی  | 

تحلیل فیلم " سوپر استار "

فیلم " سوپر استار " اشاره به زندگی دختر نوجوانی بنام رها دارد که وارد یک رابطه عاشقانه و احساسی عمیق با پدر خود که هنرمند سینما بوده است می شود . مرد مورد علاقه و یا پدر این دختر "کوروش " نام دارد که مدتی قبل با شخصی ازدواج می کند و به دلیل پذیرفته شدن در سینما از همسر خود جدا می شود و ماحصل این زندگی دختری بنام " رها " می شود . در این فیلم مفاهیم روان تحلیلی فروید به روشنی به تصویر کشیده شده است و این مفاهیم در سراسر فیلم نمایان است . در این فیلم مفاهیمی چون عقده اودیپ ( Oedipus complex  ) ، همانند سازی (identification)، دلیل تراشی ((rationalization ، عکس العمل سازی (reaction formation  ) ، مرحله روانی جنسی تناسلی( genital stage ) ،  جزءهای انتخاب(part object ) و تثبیت ( fixation ) و رابطه انتقالی ( transference ) به روشنی مشهود است . در این فیلم زندگی دختر نوجوانی به تصویر کشیده شده که وارد یک رابطه عاشقانه با پدر خود می شود که این رابطه با مراحل متفاوت و ویژه گیهای خاص خود دنبال می شود که در زیر مورد تحلیل واقع شده است .

در ابتدای ارتباط رابطه عاطفی عمیق بین رها و کوروش شکل این رابطه بیشتر ، محبت پدر فرزندی تعریف می شود . همانطور که ذکر شد در این فیلم رابطه و تمایل "رها" بیشتر معطوف به رابطه او با پدری بود که در دوران کودکی او را ندیده و برای دیدن او مسافت زیادی را طی کرده است . ارتباطات عاطفی در این فیلم را می توان با دید روشنی بر اساس اصول بنیادین نظریه روان تحلیلی فروید تبیین کرد . در این فیلم عناصری از "روابط اودیپی" بین دو شخصیت فیلم به روشنی به تصویر کشیده شده است . فقدان پدر و عدم حضور او در ابتدای زندگی رها تصویر مبهمی از او بجای می گذارد که این تصویر مبهمی باعث می شود که وی با ذهنیت خود و تصاویری که در ناخودآگاه وی باقی مانده در جهت رسیدن به پدر از شهری به شهر دیگر مسافرت کند . طبق دیدگاه فروید حل عقده اودیپ از اهمیت خاصی برخوردار است و همانند سازیهایی که برای حل آن انجام می گیرد پایه و اساس منش کودک و یا بطور کلی شخصیت را نشان می دهد .

" رها " که دختری 14 ساله است برای جلب محبت و توجه " کوروش " بعنوان پدرش مانند یک فرد بزرگسال و کاملا پخته عمل می کند بطوریکه مانند افراد بزرگسال صحبت می کند ، لباس می پوشد ، ابراز محبت می کند و مشکلات زندگی را حل می کند و گاهی نیز حسادتهای زنانه از خود نشان می دهد . در این حالت مفهومی از همانند سازی( identification ) با مادر وجود دارد بطوریکه فرد ( رها ) تمایل عاطفی خود را نسبت به پدر سرکوب می کند و بسیاری از ویژه گیهای فوق از جمله رفتارهای کلیشه ای و قالبی زنانه را که دوره قبل از مادر فراگرفته بوده را نشان می دهد ." رها " درگیر یک رابطه اودیپی ( الکترا ) شده که این رابطه در اولین ارتباط و بطور کاملا ناخوداگاه از جانب رها آغاز می شود .پس از آشنایی و هم خانه شدن رها و کوروش رها با توجه به عشق و علاقه ای که به کوروش داشت برای کمک به او (خودآگاه ) و یا حل تعارضات (ناخودآگاه ) بطور نمادین نقش یک زن باردار ایفا کرد . این مسئله می تواند همان مفهومی باشد که در نظریه روانکاوی در مورد حل عقده الکترا با به دنیا آوردن فرزند پسر مطرح گردیده را مورد توجه قرار داد . رها با این رفتارهای نمادین خود بطور ناخوداگاه در حال بازی کردن نقشی است که درآن به بطور خیالی در پی ارضا کردن نیازهای سرکوب شده خود در مورد پدری است که هیچگاه او را ندیده است می باشد . در ابتدا " رها " با رفتارهای عادی و متناسب با سن خود نمی تواند توجه و محبت پدر را به خود جلب کند اما موقعی که شروع به رفتار کردن مانند یک زن خانه دار کاملا کلیشه ای و افراطی می کند( همانند سازیهای گذشته) و کنترل اوضاع زندگی " کوروش ( رابطه انتقالی ) بعنوان مادر ، در دست می گیرد ، پذیرفته و مورد توجه و محبت کوروش قرار می گیرد . "رها " پس از چند روز ماندن در خانه " کوروش " برای حذف زنانی که تمایل به ازدواج با " کوروش " را داشتند یک عمل کاملا افراطی و در جایگاه خود "اودیپی" را نشان می دهد ( سرزنش نسبت به مادر یا حسادت به او در ابتدای زندگی ). در وضعیتی از مرحله اودیپی دختر مادرش به دلیل برخی از مسائل و کاستهایی که که در خیال یا واقعیت خود احساس می کند مورد سرزنش قرار می دهد که این مسئله در رها به دلیل سرزنش کردن همسر مورد علاقه پدرش ( نا مادری ) مشهود بود . " رها " با رفتارهای بیش زنانه خود در جهت حل تعارضی دیرینه ای بوده است که مدتها از آن دور بوده و شاید برای رسیدن و تجربه مجدد آن زندگی جدیدی را آغاز کرده است . در صحنه هایی از فیلم رقابتها یا تعارضاتی بین " رها " و نامزد مورد علاقه پدر نمایش داده می شود که قابل تفسیر و بررسی است .  " کوروش " به جهت موضع کاری خود با خانمی یک رابطه عاطفی می شود و این رابطه به افزایش رفتارهای کلیشه ای زنانه " رها " بعنوان یک رقیب سرسخت و منتقد کمک می کند بطوریکه در هر بار تماس از جانب نامزد پدر " رها " مصرانه تر خود را همسر پدر می داند .در این صحنه جنبه هایی از رقابت سرسختانه توام با حسادت و سرزنش در رها بارز است که این مفهوم بار دیگر در جهت یک رابطه اودیپی ادامه می یابد . مفهوم دیگری که می تواند مورد توجه قرار گیرد ، قرار گرفتن و شرایط سنی رها در مرحله تناسلی ( genital stage ) است که از آغاز بلوغ شروع می شود . رها با توجه به شرایط سنی خود در این مرحله قرار می گیرد که طبق دیدگاه فروید در این مرحله انرژی لیبیدو متوجه جنس مخالف می شود و در صورت حل تعارضات گذشته می تواند ارتباط با جنس با مخالف را آغاز کند  . در این حالت می توان رفتارهای رها را بعنوان یک نوجوانی که در این مرحله قرار گرفته با برخی خصوصیات این دوره از جمله ایجاد یک رابطه عاشقانه و صمیمی با دیگری تبیین کرد . نکته جالب توجهی دیگری که در صحنه هایی از این فیلم قابل برداشت است نقش مکانیزم های دفاعیdefensive mechanism)  ) ،دلیل تراشی (rationalization)  ، واکنش وارونه ( reaction formation  ) و انکار( denial) جهت کاهش اضطراب و ترس حاصل از طرد و یا جدایی از پدر می باشد . رها هر بار که با بی اعتنایی و طرد پدر مواجه می شود با خود {می گوید که حتما پدرم به من علاقه مند است} و این نشانه علاق اوست (مکانیزم دفاعی واکنش وارونه ).  اگر بخواهیم بطور مختصر به ویژه گیهای شخصیتی پدر نیز اشاره کنیم می توانیم جنبه های بیمار گون شخصیت از جمله غرور کاذب و سوء مصرف را مورد توجه قرار دهیم .  بی ثباتی در رفتار پدر به دلیل برخی خصوصیات شخصیتی همچنان بر تعارض رها می افزود بطوریکه در صحنه هایی از فیلم نشان داده شد که وقتی پدر به دلیل عصبانیت او را مجبور به ترک منزل و برگشت به اصفهان می کند ، او تمام این مسائل را انکار( denial) می کند و در مواقعی نیز از مکانیزم دفاعی دلیل تراشی(rationalization)    بهره می گیرد . نکته ای ظریف و ریزبینانه ای که در این فیلم مشهود بود قسمتهای برجسته و مهمی بود که " رها " را بدون یقین به صحت این ادعا مبنی بر واقعی بودن پدر ، از شهری به شهر دیگر کشانده بود . او در ابتدا پس از مواجه شدن با " کوروش " تنها شاهدی که بهمراه داشت ، یک حس درونی مبنی بر " شباهت ظاهری چشم های کوروش با پدرش " بود .در این حالت نقش (part object ) یا ویژه گیهای برجسته ای است که بعد ها می تواند ملاک انتخاب همسر و یا یک رابطه عاطفی با دیگری باشد مطرح گردد . بطوریکه رها معتقد بود چشمانش شباهت زیادی به چشم های پدر دارد در حالیکه تا انتهای فیلم به قطعیت ثابت نشد که " رها " دختر واقعی کوروش بوده است و ممکن است اشتباه فاحشی صورت گرفته باشد . شاید بتوان این مسئله را این چنین تبیین کرد که شاید ماهیت " عشق " چیزی جز بازی ناتمام گذشته با سرنخهای بجا مانده قدیمی نباشد . چیزی که باعث توجه بیشتر " رها " بعنوان یک فرزند و چندی پس از آن یک همسر به کوروش می شد در ابتدا صرفا اجزایی از یک مفهوم عینی از ویژه گیهای جسمانی جای گرفته در ناخودآگاه بود اما بعد از مدتی با تغییر شکل سمبولیک جای خود را به عشق و محبت داد . در این فیلم نیز به نقشهای جنسیتی و هویتی اشاره شده است که به دنبال روابط اولیه با الگوهایی نظیر مادر یعنی همانند سازیهای اولیه با توجه شرایط سنی ( دوره بلوغ ) می تواند مورد توجه قرار گیرد . در این میان نیز " کوروش " فردی با خصوصیات منفی و دارای از رگهایی از شخصیت خودشیفته  است . شاید بدبینی و وابستگی او در زندگی نشان دهده تثبیتهایی(fixation) در یکی از مراحل رشد روانی جنسی را منعکس کند . یکی از خصوصیات بارز " کوروش " کشیدن سیگار و مصرف مشروبات الکلی بود که اگر بخواهیم با توجه به پایه های نظری شخصیت فروید و برخی صفات شخصیتی که ناشی از تثبیت در مراحل رشد روانی جنسی است تبیین کنیم می توانیم مرحله دهانی را مورد توجه قرار دهیم . مسئله جالب توجهی که در شخصیت " کوروش " مطرح است در عین غرور و اعتماد به نفس کاذب نسبت به مادر وابستگی زیادی داشت و با حضور " رها " و رفتارهای کلیشه ای او یک رابطه انتقالی(transference )  بدون حضور مادر تبدیل شد وتا آخرین لحظه جدایی از او ادامه یافت . رابطه عاطفی این دو شخصیت اصلی فیلم تا جایی ادامه پیدا می کند که " کوروش "به دلیل مصرف مواد مخدر " رها " را ترک می کند و رها با بکارگیری سبک دفاعی انکار و توجیهات خاص خود از این رابطه انتقالی جدا می شود . بطور کلی در دراین فیلم بخشی از عناصر و مفاهیم کلیدی نظریه فروید مشهود بود که با توجه به بضاعت علمی اینجانب مورد بررسی قرار گرفته شد . اما بعد از تحلیل این فیلم دو مسئله ذهن اینجانب را به خود مشغول کرده است  . اولین موضوع این است که در انتخاب اثری بمنظور تحلیل ، ملاک برای انتخاب اثر و یا یک رویکرد چه می تواند باشد؟  اما مسئله بعدی که مورد توجه قرار می گیرد این است که تا چه اندازه تجربیات ذهنی و دنیای ذهنی یک فیلمساز یا بطور کلی یک هنرمند می تواند در اثر او نمایان و کاملا به نمایش گذارد ؟ شاید تجربات ذهنی فرد دیگری با جنسیت مخالف نوسینده فیلم حاضر می توانست اثری مانند افسانه ادیپوس و شخصیتهایی مانند اودیپ شاه ، یوکاستا و آنتی گون را خلق کند . در مجموع هر اثری با هر نمای بیرونی ( واژه ها ، کلمات ، جملات ...... ) و درونی ( معانی ، استعارات ........ ) می تواند نشان از تجربیات ، تعارضات ، عقده ها و بطور کلی دنیای ذهنی یک فرد باشد.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 23:34  توسط علی مهدی  | 

مراحل رشد و تحول خود از دیدگاه "لوینگر"

مراحل رشد خود از دیدگاه لوینگر به 9 مرحله پیوسته و مداوم که در ارتباط با محیط رشد خود را آغاز می کند تقسیم شده است :

1 مرحله نوباوگی یا کودکی

2- مرحله تکانشگری یا عدم کنترل

3- مرحله محافظت از خود

4- مرحله همزیستی

5- مرحله خودآگاهی

6- مرحله وجدان یا وظیفه شناسی

7 – مرحله تفرد یا فرد گرایی

8 – مرحله استقلال یا خودمختاری

9 – مرحله یکپارچگی

1 مرحله نوباوگی یا کودکی

اولین مرحله لوینگر اشاره به رشد پیش اجتماعی یا مرحله انگلی دارد . دراین مرحله خود بصورت اختصاصی در مرحله نوباوگی یا کودکی قرار دارد .  یک نوزاد بطور زیادی خود را دوست دارد و به ارضای نیازها و احساس رضایت و لذت حاصل از آن می پردازد . کودکان در این مرحله به افرادی که نیازهای آنها را فراهم می کنند وابستگی پیدا میکنند که اغلب این فرد مادر می باشد . بعد از مدتی کودک به تمایز بین مادر و دنیای اطراف خود می پردازد و میان تجربیات ، شناختها و هیجانات خود و مراقبت کننده تفاوت قایل می شود . لوینگر معتقد است بیشتر دانسته ها در این مرحله بیشتر ذهنی است و تا شکل گیری دیگر مراحل باید به مشاهده تکیه کرد .

2 – مرحله تکانشگری

این مرحله می تواند همانند مراحل دیگر به نحوی سپری شود ،اما در عده کمی از افراد می تواند در سراسر عمر و در طولانی مدت باقی بماند و حفظ شود . این مرحله با تمرکز<< خود >> بر یکی از احساسهای بدنی ، برانگیختگی ابتدایی یا اساسی و نیازهای ضروری ادامه می یابد . نکته قابل توجه و مهمی که  در این مرحله مطرح می شود اینست که این نیازها متعلق به خود نیست گرچه به آن وابسته و نیازمند است . آنها پوشاننده در یک لحظه هستند که در عوض تجربیات آنها متمرکز به دنیای خود آنها است . دراین شرایط چگونگی تاثیر گذاری اشیا بر خود مهم واقع می شوند . در این شرایط اشیاء یا افرادیکه با نیازهای << من >> در ارتباط هستند خوب محسوب می شوند و افراد یا اشیایی که در پی از بین بردن نیازهای << من >> هستند بد محسوب می شوند . بنابراین در این مرحله یک معادله دو وجهی مطرح می گردد .

3 – مرحله محافظت از خود

اگرچه این مرحله از رشد خود در ابتدا و میانه کودکی قرار گرفته ، در بعض از افراد این مرحله در تمام دوران زندگیشان حفظ می شود. در این مرحله حفظ خود در مقایسه با مرحله قبلی در سطح شناختی ادامه می یابد با این تفاوت که آنها هنوز از آگاهی دیگران تاثیر می پذیرند و قضایای منطقی را ازدیگران بدست می آورند . بنابراین آنها به بکار گیری لذت جویی و تقابل می پردازند . مهمترین رویداد این مرحله عبارت است از << بدست آوردن آنچکه من می خواهم بدست آورم >> . در این مرحله کودک به بررسی شباهتهای بین خود و ودیگران می پردازد و در این زمینه بسیار با احتیاط عمل می کند. آنها خودشان را از احساس گناه یا مقصر دانستن از طرف دیگران محافظت می کنند . افرادیکه این مرحله را در دوره نوجوانی و بزرگسالی باقی می گذارند ، بجز آنهایی که که هوشمندانه و با آگاهی عمل می کننند  به آزار دادن می پردازند .

4- مرحله همزیستی :

این مرحله مرحله همزیستی می باشد . در ین مرحله سوپر ایگو یا وجدان شکل می گیرد با این تفاوت در دیدگاه فروید که این مرحله در دوره نوجوانی شکل می گیرد . هماند مراحل قبل عده ای از افراد در این مرحله باقی می مانند . همنوایی با دیگران و وابستگی به نزدیکان و مورد تایید قرار گرفتن در گروه ها در این مرحله مهم است . این افراد تمایل دارند از جانب دیگران خود را مورد ارزیابی قرار دهند. بعبارتی نوع ظاهر ، موزیک مورد علاقه ، عبارات و اصطلاحات عامیانه در این مرحله مورد توجه قرار می گیرد .

5- مرحله خودآگاهی

این مرحله در بیشتر افراد ایلات متحده رواج دارد . رشد خودآگاهی نشان می دهد که با توجه به محدودیتها ، آگاهی افزایش پیدا کرده و تبدیل به موضوع عمیقی شده و در زندگی خودشان و دیگران درونی شده است . تضاد بین دیدگاه فرد با والدینش در مورد موضوعاتی از قبیل خدا ، مذهب ، اخلاق به اوج خود می رسد . افراد در این محله تمایل ندارند که به این موضوع بپردازند که چگونه و در کجا می توانند این موضوعات را تفکیک کنند ، اما آنها در این باره فکر می کنند و آگاه می شوند از اینکه خودشان و دیگران احساسات و انگیزه های واحدی دارند . آنها به این مسئله واقف می شوند که همیشه قسمتی از گروه نمی توانند درک درستی از احساسات و تفکرات اعضای دیگر گروه داشته باشند .  بعبارتی آنها خود ودیگران را بعنوان شخصیتی واحد و بی همتا درک می کنند . افزایش آگاهی از احساسات و انگیزه های واحد و بی همتا منجر به افزایش تعارض میان << خود واقعی >> و << خود آرمانی >> و در نتیجه ایجاد تعارض میان همنوعان و خانواده می شود . سرانجام ، این توانایی به شکل شگفت انگیزی می تواند ، خانواده و دیگران را در مورد چیزهایی که درست بوده یا نادرست بوده با این پرسش که شما درست می گویید نسبت به آنچکه غلط است می تواند حس خود انتقادی را افزایش دهد .

6- مرحله وجدان

در این مرحله گرایش به خود ارزیابی و انتقاد از خود ادامه می یابد . وجدان ضامن مسئولیت پذیری ، پیشرفت و پیگیری اهداف بزرگ و هدفهای بلند مدت است . اخلاق ، احساس ارزش دهی شخصی اصول و رفتارهای هدایت شده بوسیله استاندارهای خود ارزش بخشی است . نتیجه تجاوزی مشخص ، وادار کردن به احساس گناه است و درگرایش به احساس شرم و خجالت است و شرم برخاسته از انتظار توبیخ شدن از جانب دیگران نیست . انعکاس عظیم خود منجر به پچیدگی ادراکی ، تجربه کردن خود و دنیا در بیشتر سبکهای پیچیده و این مولفه های واحد و پیچیده می باشند . این نکته باید مورد توجه قرار گیرد که پیش مرحله سوم ، همزیستی ، خودآگاهی و وجدان در بیشتر بزرگسالان ایالت متحده آمریکا رواج دارند و کمتر در مورد مراحل یا افراد دیگر مورد بررسی قرار گرفته است .

7- فرد گرایی

تمرکز بر افزایش ارتباطات خویشاوندی ، اگرچه موفقیت و پیشرفت هنوز ارزشمند است ، ارتباطات ارزش بیشتری پیدا می کند . فرد گرایی نشان دهنده یک دایره فکری روشن و حد قابل قبول پذیرش برای استقلال خود و دیگران است . اما میل به داشتن استقلال و خود مختاری که دیگران چگونه می توانند بطور واقعی تعارضشان با نیازها را حل کنند در این مرحله مورد توجه قرار می گیرد . احساس بالا بردن فردیت وجودی و فهم خود می تواند به سرعت باعث آگاهی صریح و روشن از تعارضات درونی و تعارضات بیرونی شود . اما این آگاهیهای ابتدایی از خواسته های تعارضی و افکار و احساسات برای احاطه کردن و پشت سر گذاشتن و پذیرش و تفکیک پذیری یا یکپارچه سازی در این تعارضات درونی ایجاد می شوند .

8- مرحله خود مختاری

در این مرحله بزرگداشت و اهمیت دادن به استقلال خود و دیگری مطرح می شود . خود مختاری گرامی داشتن خود و یکتایی و واقعیت دادن به خود است  . افراد و سبکهای یگانه بصورت غیر منتظره از منابع لذت هستند و این راه های مستقل طولانی مدت نیستند و در تقابل با وابستگی به دیگری هستند . بعبارت دیگر این مرحله به مانند گرفتن یا تصاحب یک دهکده و نگهداشتن یک حکومت مستقل و خودگردان است . همچنین در این مرحله تحمل بالایی از ابهام وجود دارد خصوصا تعارضات درونی و تعارضات بین فردی و یا اجتناب از بیان احساسات سیال و روان و پیچیده افراد در طول زندگیشان و پذیرفتن مواردی که آنها با مواجه با آن سازگار می شوند .

9- مرحله یکپارچگی

مرحله کامل کردن یا یکپارچگی که نشان دهنده همدلی نسبت به خود و دیگران و ظرفیت آگاهی از تعارضهای درون فردی و آگاهی از تعارضات و حل موضوعاتی که می تواند لاینحل باقی بماند ، می باشد .  یکپارچگی خود در آغاز ، یک احساس هویت از آنچ که است و این مرحله در جستجوی فهمیدن و واقعیت نخستین به عوامل بالقوه خود است این مرحله نشان دهنده افزایش آگاهی در مورد خود شخص که در حال افزایش دادن وضوح میان اولویت سه مرحله است می باشد . در تحقیقات لوینگر این مرحله بزرگترین مرحله است که در مورد 1 % از برگسالان ایالت متحده آمریکا مورد تحقیق و بررسی قرار گرفته است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 21:5  توسط علی مهدی  |